"

بدون هیچ توضیح

زمزمه های تنهائی ۲۳ نظرات »

بیش از ۶ سال از تخت نشینی ناخواسته صبا میگذرد. دیدن هر روزه فرزندی رو به رشد، اما نه به شادی، نه در مدرسه، نه در جمع دوستان، نه در پارک و سرگرم شادی، بلکه خوابیده بر تخت و با چشمانی باز.

۵ سال و۱۰ ماه و ۲۵ روز از تخت نشینی صبا گذشت، نشستنی ناخواسته، دیدن کودکی رو به رشد، اما نه به شادی، نه در مدرسه، نه در جمع دوستان، نه در پارک و سرگرم شادی، بلکه خوابیده بر تخت و با چشمانی باز، خواست من و مادر صبا نبود.

حالا میبینیم، پرونده رسیدگی به شکایتمان بر علیه عاملان تخت نشینیش بدون جوابی قانع کننده بسته شده و به بایگانی راکد سپرده شده.. دریغ از اینکه حتی به خواسته های قضائی که در پرونده مطرح شده توجه ای شده باشد یا حتی به آنها عمل شده باشد ، صبایی که هیچ متخصصی حاضر نیست سر بالینش حاضر شود و به سوگند پزشکی خود عمل کندو دخترکمان را از رنج بیشتر نجات دهد.

ما والدین صبا خون جگر دست به دامان هر کسی که فکرش را بکنید شده ایم تا صدایمان را به جایی برساند، صدای اعتراضمان، حرفایی که در گلویمان مانده، گریه ها و بغض هایی که فروخورده ایم، را از جانب ما و صبا بازگو کند.

امروز پس ازگذشت این همه سال، صبا باید چون باد در کوچه پس کوچه های شیراز می وزید، نهال امید ما را به بار می نشاند، اما حالا، تنها نگاه می کند، به بسته شدن بی دلیل پرونده قضاییش نگاه می کند، به ید بیضای بیمارستان و سیستمی که او و ما را به این روز انداخته نگاه می کند، به سوگندهای بی عمل پزشکان نگاه می کند، به آب شدن هر روزه خانواده خود، تنها نگاه می کند.تنها در سکوت به جان کندن خانواده اش برای تامین روزمره اش نگاه میکند.حتی دیگر نمی خندد….فقط به نقطه ای خیره نگاه میکند

صبای ۱۲ ساله، قد کشیده اما چراغ امید خانواده ما، رو به خاموشی است؛ ما  از هر راهی که فکرش را بکنید اقدام کرده ایم، ولی درهای پیش رویمان را بسته دیده ایم، حتی دست به دامن دولت تدبیر و امید نیز شده ایم، دولتی که وقتی رئیسش آمد چه با ربط و بی ربط، شادی هایی نصیب ما و ملت شد، خانواده ما متوقع است ، از دولت و رئیس دولتی که شعار ” امید” دارد، توقع داریم ؛ نامه نوشتن به آقای روحانی، رئیس دولت تدبیر و امید تنها راهی بود که ما برای خود باز دید یم ولی افسوس وصد افسوس که دریافت نمودن جواب نامه مان از جانب دولت امید نیز رویای خوش و دلچسبی بود که تا به امروز برای آن به  انتظار نشسته ایم .نمیدانم شاید داریم به آخر قصه صبا و خانواده ام نزدیک میشویم شاید روزی برسد که در پست بعدی نوشته شود قصه غصه های خانواده ۳ نفره صبا به پایان رسید نه اینکه صبا به پایان رسید بلکه هر سه نفرمان به پایان میرسیم و فقط ننگ عدم توجه به سرنوشت و عاقبتمان بر پیشانی  این سیستم خواهد ماند…………….

DSC00012

دلتنگی

احساس من, زمزمه های تنهائی ۱۴ نظرات »

بابائی صبا

عزیز دلم ….واقعا دلم برا شنیدن صدات تنگ شده

دلم برا به آغوش گرفتنت تنگ شده

خیلی دلم میخواد مثل باباهای دیگه دستت رو تو دستم بگیرم و برای خرید تو رو بیرون ببرم

خیلی دلم برا شیرین زبونیات تنگ شده

خیلی دلم غصه داره……..

دلم جائی رو میخواد که فریاد بزنم…..از ته دل هرچی فریاددارم به سر زمین و زمان بزنم ……

گله کنم از خدا….از اینکه شاید فکر میکنم صدام رو نمیشنوه……………دلم گرفته خیلی ……………………

خسته ام خیلی خسته………….

زمزمه های تنهائی ۲۲ نظرات »

خسته ام خیلی خسته

خسته ام خیلی خسته

 آنقدر که دیگر قدرت ندارم به خودم دلداری بدهم

 دیگر از دعاهای بی اجابت خسته ام

تا کی باید دعا کرد و جوابی نشنید

احساس می کنم کاسه ی صبرم لبریز شده

 دیگر توان یک لحظه دلخوشی دادن به خودم را ندارم

خستگی …. بر من هجوم آورده

 هر لحظه فریاد میکشد که مرا از میدان به درکند

نمی خواهم بشنوم که حتما مصلحتی در کار بوده و حکمتی

 هر روز این روزگار بازی دیگری دارد برای آزردن من

 کاش میشد به آغوش مهربان خالق یکتا پناه ببرم برای رهایی از این دنیا

نمی دانم چه کار باید کرد وقتی که حتی ناامید شدن از کسی که جوابت را نمی دهد گناه است و دارای عقوبت

مانده ام با حرفهایی که گفتنش خاطراتی را یادآوری میکند….

خسته تر از آنم که حتی  قدرت پرواز را هم داشته باشم

خسته ام

خیلی خسته

 

 

 

افسوس……

احساس من, زمزمه های تنهائی ۶۳ نظرات »

سلام

نمیدونم از کجا باید بگم

از فرزند بیماری که کنج خانه خوابیده و هر روز باید نظاره گر درد کشیدنش باشم

 فرزندی که از بی هم زبانیش دارم میمیرم

 صبائی که فکر میکردم روزی محرم حرفم میشه

صبائی که میخواستم سایه  من باشه

صبائی که از اون فقط یه مشت خاطره مونده

نمیدونم دیگه  باید از چی بگم

از صدائی که گوش شنوائی برای شنیدن دردهاش نیست

نمیدونم……………………………………………………….

صبا بابائی دلم از زندگی با وضعی که تو داری سیر شده

صبا بابا صداته که مونده  تو  گوشام و نگاهت که مونده به یادم

نمدونم این چه سرنوشتی بود که برامون رقم خورد

سرنوشتی که حسرت شنیدن صدات رو هم به دلمان گذاشته

اخه میدونی بابائی منم دوست دارم مثل همه باباهای دیگه دست دخترم رو بگیرم 

با هم به خرید بریم مهمونی بریم

برات حرف بزنم….. برام حرف بزنی از درس ومدرست برام بگی

از دوستای جدیدی که پیدا کردی بگی……………….

ولی افسوس………………………

افسوس………………………

افسوس…………………

خدایا  فقط بگو چرا……………..

خدایا چراما……………….

خدایا خودت ببین این چشمهای هرروزخیسمان را………

خدایا تا کی باید حسرت به دل بمونیم؟؟؟

خدایا چرا سرنوشتمان را با غم نوشتی؟؟؟

خدایا چرا یه قلب عاشق اونم عاشق دخترم به من دادی؟؟؟

خدایا درددل نا گفته باهات زیاد دارم………

خدایا خودت صبوری بده که خسته ام……..

خسته…………………..

 

  

 

 

درددلهای مادرانه

زمزمه های تنهائی ۳۲ نظرات »

با سلام به  شما دوستان عزیز که پیگیرمسئله صبا وجویای احوال او هستید  مادر صبا هستم وسپاسگزار این همه لطف شما عزیزان..امروزبرای اولین بار شروع به نوشتن کردم واقعا دلم از این همه ………گرفته.از تاریخ ۲۰/ ۴/۱۳۹۰وارد ۴سال شدیم که فرشته ناز وکوچولوی من آرام و بی صدا روی تخت دراز کشیده و حتی قادر نیست کوچکترین نیاز خود را به من بفهماند .صبای من اگر سالم بود امسال باید وارد کلاس چهارم میشدومن هم مثل همه مادران درتدارک شروع سال تحصیلی جدید ولی افسوس که به خاطر یک لحظه غفلت پرستاریک عمر باید در حسرت شنیدن صدای پاره تنم باشم در خانه ما به جای شادیهای کودکانه و صدای خنده های صبا فقط صدای مکش دستگاه ساکشن هست که هر ساعت شنیده میشود .من هم آرزو داشتم مثل همه مادران با دخترم درد دل میکردم با اوبه گردش میرفتم ولی افسوس که درحسرت همه اینها باید بسوزم.وقتی صدای بچه های همسایه را میشنوم که چه شادمانه میخندند وبازی میکنند واقعا دلم میگیرد ومی گویم خدایا چرا من ؟چرا صبای من؟ خدایا چه شبها که تا صبح برسرسجاده نشستم وزارزدم والتماس کردم ولی هیچ جوابی نشنیدم .چه زیارتگاههائی که دوستان گفتند و ما با همه مصائب و سختیها صبا را بردیم ولی افسوس که هیچ اتفاقی نیفتاد نمی دانم واقعا مصلحت خدا چیست؟ ولی این را میدانم که تمام آرزوهایمان برای تنها فرزندمان بر باد رفت. من هنوز هم امیدوارم وته دلم روشن است به زودی صبای من از دعای شما عزیزان مورد لطف خدای بزرگ قرار میگیرد و شفا مییابد.هنوز وقتی نگاههای ملتمسانه صبا را درتاریخ ۲۰ /۴/ ۱۳۸۷ یعنی همان روز نحس که دعا میکنم برای هیچ پدرو مادری اتفاق نیفتد به یاد میاورم دلم میلرزد و اشکهایم جاری میشود و واگذار مسببینش را به خدا میکنم و نمی دانم واقعا اگر این اتفاق برای عزیزان یکی از ….. افتاده بودباز هم به همین راحتی از کنار آن میگذشتند ؟چرا بعد از گذشت این همه مدت پرونده صبا به هیچ نتیجه ای نرسیده ؟چراجابه جائی تراک ونرسیدن اکسیژن و بی توجهی پرستار را در نظر نمیگیرند در حالی که وقتی تومور در سر بچه من بود این مشکلات برای او پیش نیامد و همچنان به بازیهای کودکانه مشغول بود ولی بعد از برداشتن تومور و توقف رشد آن این همه مشکل پیش امد .دوستان عزیز خیلی حرف برای گفتن دارم ودلم از این همه بی ….. خون است  ولی الان باید به کارهای صبا رسیدگی کنم وصبای عزیزم راساکشن نمایم به او  غذا بدهم به نظافتش رسیدگی نمایم وبعد برایش قصه شنگول منگول را تعریف کنم تا او بخندد ومن هم با خنده های او شادشوم امیدوارم که باز بتوانم فرصتی پیدا کنم و نا گفته هایم را بنویسم. فقط در اینجا به عنوان آخرین حرف سئوالم از خانم……این است که برای مسئله پیش آمده در مورد صبا چه توجیهی دارید لااقل لحظه ای پیش وجدانتان پاسخگوباشید……….. 

 

خیلی سخته…

زمزمه های تنهائی ۲۵ نظرات »

خدایا …

خیلی سخته که آدم حسرت در آغوش کشیدن پاره تنش را داشته باشد…

خیلی سخته حتی آرزوی خرید یک شکلات نا قابل برای فرزندت را سالها به دل داشته باشی…

خیلی سخته که به بچه های مردم با دیده حسرت نگاه کنی …

خدایا صدام را میشنوی من هنوز هم امید به تو دارم…

امید به لطف و کرمت به شفا و برگشت امانتت به آغوشمان….

این را هم مطمئن هستم که هیچ کدام از این اتفاقات بی حکمت نیست…

وباز هم ایمان دارم به اینکه  صبا فردا در جایی باریک‌تر از مو بار دیگر در مقابل کسانی قرار می‌گیرد که هوشیاریشان می‌توانست زندگی او و ما را از نابودی برهاند، اشتباهی که اگرچه به عمد نبود، اما عوامل زمینه‌ساز آن همه عوامل تعمدی بودند

بابائی تولدت مبارک

زمزمه های تنهائی ۱۳ نظرات »

سلام عزیز دلم مطمئنم که صدام را میشنوی

فقط میتونم بگم تولدت مبارک

فردا صبح ۱۳/۶/۱۳۹۰ ساعت ۶ صبح  وارد ۹ سالگی میشوی

افسوس که تو حالا باید……………………………………………………..نمیتونم دیگه چیزی بنویسم

بابائی منو ببخش………………………………………………………………….

دلتنگی

زمزمه های تنهائی ۶ نظرات »

دلتنگیم؟
خسته‌ایم؟
تنهایم؟
ناگفته پیداست.حرف‌های ناگفته بر دلمان سنگینی می‌کند؟این را هم باور کنید از شیوه‌ی سنگین نفس کشیدنمان بغض راه نفس کشیدنمان را سد کرده؟از هق‌هق لابه‌لای حرف‌زدنمان پیداست.دلمان هزاران هزار خرمن گریه بهانه دارد؟چشمان گاه خیسمان ، بهترین شاهد است.از نوشتن خسته شده‌ام.؟از نانوشته‌هایم پیداست،از پریشانی حرف‌هایمان که گاه و بی‌گاه  

 

با خطوطی نامنظم می‌نویسیم

و از این دست‌هایمان که دیرزمانی‌ست با نوشتن بیگانه‌اند،سکوتمان بهترین مدعاست که:ناگفته‌هایمان، تلنباری است بر حرف‌های ناگفته‌امان.می‌خواهیم حرف بزنم ولی نمی‌دانیم چه بگوییم؟پریشان‌گویی‌هایمان، لرزش واژه‌هایمان، داد می‌زنند.همه‌ی این‌ها را می‌دانید، باور میکنید.

همیشه بغض آخرین نگاه صبا را به یاد داریم

ایمان داریم که به یادداریم.

برق خیره‌کننده نگاهش را؟
صبای ما پس
بمان

وبگو از زخمه هائی که بر پیکرت نشاندن
بخوان برای دیگران قصه پر غصه ات را
حرف بزن
بخند
گریه کن
داد بزن
گلایه کن و به یاد همگان بیاور زخمه های پیکرت را

همه‌ی بغضمان را در فریادی خلاصه میکنیم
بر سر هرکس و هرچیز:
آسمان! زمین! رود! دریا! درخت! بیابان!
حتی خدا، آری خدا!!
برای این‌که دلتنگ نباشیم
برای این‌که صبر داشته باشیم،
فقط نرو
فقط
آری فقط و فقط
نرو
دیگر نای حرف زدن هم نداریم.

می‌دانم وقتی به سرنوشتت فکر می‌کنیم که چگونه در ابتدای راه پرپر شدی

چقدر دلگیر می‌شویم، چه بغضی در سینه مان می‌نشیند

و چه اندوهی چشم‌هایمان را خیس می‌کند.

می‌دانم وقتی به صبا فکرمی‌کنیم و به خوشبختی‌هایی که در کویر گذشته‌ ترک خورده‌اند، چقدر پیر می‌شویم.

صبح که از خواب بیدار می‌شوی، بدان ای دخترکمان صبا. هم‌زمان با تو جهان متولد می‌شود، درخت دوباره نفس می‌کشد، گل می‌شکفد و دنیا امید می‌زاید.

کاش تا فاصله‌ی باز کردن پلک‌هایت، مطمئن شوی که این آخرین سیاهی جهان است و دیگر روی تاریکی را نخواهی دید.
آری شکفته می‌شوی، اگر بدانی سهم دست‌های تو و ما ازتقدیر،  بی‌نصیبی است تقدیر برای ماتقسیم نمی‌شود، این ماییم که برای تقدیرمان قسمت می‌شویم.
به زندگی باز میگردی وقتی بدانی چقدر برایمان مهمی. حتی .مهمتر از تمام عشق‌های ریز و درشت جهان پس دلگیراز این جفا که در حقت شده مباش!

برای لحظه‌های آینده‌ات متولد شو، دوباره نفس بکش، گل کن و امید بزا.

فراموش نکن که هیچ‌گاه روی تاریکی را نخواهی دید!

دخترکمان .ای پاره تنمان همچنان به انتظار برگشتت نشسته ایم و چشم به راه

به این دنیا برگرد….

برگرد…..

برگرد……

ما همچنان چشم به راهیم

برگرد ای پاره تنمان  

 ای هستیمان

ای صبای نازنین

ضجه های ما را ببین و برگرد………ووووو

دخترم من و مادرت چشم به راهیم……………………..

سکوت اجباری

زمزمه های تنهائی ۴۲ نظرات »

بعضی وقتها با وجودی که برات خیلی سخته ولی مجبور به سکوت میشی چونکه هنوز صبا نیاز به پدرداره و مادر صبا نیز یاور میخواد برای مراقبت از پاره تنش…………………………………… درسته که مجبور به …. ولی مطمئن باشید دست از پیگیری مسائل پرونده صبا بر نمیدارم تا زمانی که نفس میکشم وحقیقت مشخص گرددو…………………………………….

 

…. یادتان می آید برای تامین هزینه های صبا به همه جا مراجعه نمودم برای کمک. ولی جواب چی بود؟؟ و در آخر……..مجبور به فروش یکی از کلیه هایت میشی و بعد…………..و آخر و عاقبتت میشود……

آگر واقعا هنوز وجدان بیداری هست بیاید تا بگویم در آخر چه تهمتهائی میشنوی و به چه چیز محکوم میگردی وقتی به دنبال حقایق در روند درمان فرزندت هستی؟؟؟!!!

وجدان بیداری بیاید تا به او بگویم ……

وجدان بیداری بیاید تا به او مدارک …..

خدایا……………………………

زمزمه های تنهائی ۳۶ نظرات »
بابائی جون صبا :امشب(۶/۱۱/۱۳۸۹) واقعا شب سختیه اخه ۳ سال پیش تو همچین شبی مریضیت رو تشخیص دادن وای که چه شبی بود بارون هم میومد تو بغلم بودی وقتی میخواستی ام ار ای بشی اروم نمیگرفتی و همش میگفتی میترسم دیدن چاره ات نمیکنند به من هم کاور مخصوص دادن و امدم پائین پات نشستم و پات رو گرفتم تو دستام تا تو اروم بشی . بابائی یادم نمیره وقتی برای بار اول میخواستی بری اتاق عمل چقدر گریه میکردی و التماس حتی به پر ستارا با زبون بچگی میگفتی من اتاقای بیمارستان رو تمیز میکنم ولی عملم نکنید برای همین هم تو ای سی یو اسمت رو گذاشته بودن کوزت  مگه میشه من و کسائی که این صحنه ها رو دیدیم  حرفات فراموشمون بشه .بابائی نمیدونی چه به من داره میگذره اخه عزیز دلم ۱۸ بار رفته اتاق عمل والان هم ۹۲۸ روزه بعد از ایست قلبی در آی سی یو که صداش رو نشنیدم ولی من هنوز زنده هستم چه بی وجدانم من منی که طا قت یه تب کو چکت رو نداشتم .بابائی نمی دونی وقتی از مدرسه ات زنگ زدن برم وسائلت رو تحویل بگیرم چی به سرم اومد وقتی مدیر مهد دفترت رو نشونم داد اخه ازت سوال کرده بودن کی رو بیشتر دوست داری گفته بودی بابا افشین اخ که چه سخت بود .یادته ظهر زنگ میزدی ببینی  کی میام خونه .یادته با دستای کوچیکت برام چای میاوردی وتا برسی پیشم همه رو ریخته بودی اخ که همون هم خوشمزه بود .بابائی اخه کی بلند میشی تا با هم اهنگهای احسان خواجه امیری گوش کنیم اخه کی بلند میشی تا باز هم سرت رو بزاری رو  سینه ام و خوابت ببره مگر خودت این شعر رو نمی خوندی دختر عشق باباشه بابا عاشق کاراشه   خوب تو رو به همین عشق باباو دختری قسم بلند شو  . اخ بابائی چه روز خوبی بود ۱۳/۶/۸۱  وقتی دنیا امدی چقدر از خوشحالی گریه کردم وقتی دادنت بغلم میلرزیدم و تا امدی بغلم به خدا قسم که چشات رو باز کردی و نگام کردی… اخه خدایا چرا؟؟؟؟چرا اینجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا اخه؟؟؟ فقط خواستی ۶ سال خاطره داشته باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فقط خواستی مهرش رو حسابی تو دلم کنی ؟؟؟آخه خدایا چرا؟؟؟ خوب یادمه ساعت ۶ صبح بود که به این دنیا پا گذاشتی برای همین اسمت رو گذاشتیم صبا…یادم نمیره بار اولی که بردمت سینما با صدای بلند و با همون حال بچگی گفتی وای چه تلویزیون بزرگی ….همه گفتند اگر جاهای بلند بری و خدا رو صدا کنی حتما صدات رو میشتوه خدایا خودت شاهدی که بارها این کار رو کردم پس چرا جوابم رو نمیدی؟؟ خدایا خودت شاهدی چقدر دارم به درگاهت ضجه میزنم پس چرا جوابم رو نمیدی ؟؟ مگر من چی میخوام  لایق نیستم خوب تو بزرگی ببخش باز بهم فرصت جبران بده خودت بهتر میدونی صبا تمام زندگیمه صبا نفسمه خدایا تو که از قلب بندهات بهتر اگاهی خدایا الان ارزومه صدای صبا رو بشنوم همه جونم رو بگیر ولی صبا رو لا اقل به مامانش برگردون این بیچاره داره تلف میشه داره دق میکنه  بخدا سخته وقتی هم سنهای صبا رو میبینیم  ولی صبا یه گوشه ای خوابه .بخدا سخته . صبا بابائی بلند شو .بابائی منو ببخش آخه روز کودک با مامانت خیلی دلمون گرفته بود چون یادمه تو هر سال روز کودک از ما کادو میگرفتی دیگه طاقت نیاوردیم و خیلی از اسباب بازیهات رو بردیم دادیم بهزیستی برای بچه ها فقط گفتیم برات دعا کنند میدونم از این که به وسایلت دست زدیم ما رو میبخشی .الان بابائی ساعت ۳:۲۰ دقیقه شب هست وهمه خوابن ولی من و مامانت بالای سرت نشستیم و بیداریم آخه میگیم حتما صدامون به خدا میرسه و بعد از ۳ سال و۱ماه مریضی تو رو به ما بر میگردونه . بلند شو بابائی هنوز هم بعضی روزا بی اختیار میرم سوپری و برات خوردنی میخرم میام میزارم بالا سرت. عزیز دلم بلند شو  مگر دوست نداشتی پیش داداش سهیل گیتار زدن یاد بگیری .خوب بابا جونی پاشو دلم داره از غصه میترکه ..بابائی هستی .ولی با دلتنگی هستی و فقط بغض تو گلومون گذاشتی .میدونم بابائی تو هم ناگزیر تن به سر نوشت دادی ولی من منتظر میمونم .خدایا خودت کمکمان باش .پناهمان باش .میدونم شاید امانت دار خوبی نبودیم ولی رعوفی و بخشنده از سر تقصیرمان بگذر اگر نا خواسته مرتکب قصوری شده ایم .خدایا جوابم رو بده صبا رو بهمون ببخش قابلمان بدان و امانتت رو بهمان برگردان .خدایا نذار بیشتر از این در غم صبا بسوزیم اون را بهمون بر گردون خدایا  خدایا………………………………………….

صبا بابائی….

زمزمه های تنهائی ۲۰ نظرات »

صبا بابایی -عزیز دلم – تمام زندگیمان ببین عزیزم ما داریم تمام تلاشمان را می کنیم تا توخوب شوی ..عزیز دلم آخه تو تمام امیدمانی … ما به عشق تو زندگی می کنیم …منو مادرت نفس فقط بخاطر تو می کشیم… نمی دونی بابابی جون وقتی بوت می کنم چه حس و حالی پیدا میکنم …می خواهم که دنیا نباشد و توباشی… تمام هستیم  فدای تو.. من حاظرم برای بودن تو برای خوب شدن توحتی جونم رو هم بدم تو برام امید بودی و هستی … تو برایم نویدزندگی بودی وهستی …الان که دارم این سطرها را می نویسم خدا شاهد می گیرم که جز فکر خوب شدن تو هیچ چیزی در مخیله و ذهنم نیست… بابای وقتی برات صحبت می کنیم وتو جوابمان را با حرکات چشم میدی نمی دونی چه حالی می شیم… بابابی وضعیت جوری شده که خیلی ها بریدن ولی بخدا ما هنوز امیدواریم … امید به خوب شدن تو …امید به دوباره صحبت کردن تو… زندگی ما – هستی ما – امید ما صبای ما

تولدت مبارک

زمزمه های تنهائی ۱ نظر »

صبای عزیزم فردا۱۳/۶ روز تولدت میباشد تولدت مبارک

 

خدایا چی میشد ما هم مثل پدر و مادرهای دیگه بعد از ۳ سال میتوانستیم برای فرزندمان تولد بگیریم ….

احساس من

احساس من, زمزمه های تنهائی ۲ نظرات »

مدتی میشه از مسائل و اتفاقاتی که در روند پیگیری پرونده صباو حاشیه هایی که توسط افراد مغرض داره برایمان درست میشود احساس ناخوشایندی دارم واین حس داره برایمان بوجود میاید که پیگیریمان برای برخی خوشایند نیست وحاضرهستند برای در پرده ماندن حقایق دست به هر نوع عملی بر علیه مان بزنند(وقتی که در مورد جوابگوئی در مورد مسائل مطرحه از طرف ما کم میارن میان محل اهدا کلیه من را بررسی میکنند و در کمال وقاحت میگویند این جای عمل فدخ میباشد و زمانی اون هم با شک و تردید راضی میشوند  که مدارک اهدا را میبینندو باز هم از رو نمیرن و گیر به داشتن وبلاگ میدهند و میگویند چرا عکسهای صبا را در وبلاگ گذاشتی و….. حال خودتان بگوئید آیا با این شرایط کسی نظریه ای با در نظر گرفتن وجدانش میدهد)

وضعیت فعلی صبا امروز جمعه ۱۳۹۱/۱۱/۲۰

احساس من, زمزمه های تنهائی, سرگذشت صبا, وضعیت صبا ۲۵ نظرات »

شانت سر صبا از سرش بیرون آمده و وضعیت خطرناکی میباشد

صبا بابائی به خدا شرمنده ات هستم

کاری از دستم برایت بر نمی آید که بخواهم تو را عمل کنم چونکه

دیگر نه کلیه ای دارم که برای خرجت بفروشم و …… …..

فقط میتوانم ……………………………………وسایل برای زنده بودنت را فراهم کنم

اعتقاد و ایمان قلبی ما

احساس من, اعتقاد و ايمان قلبيمان, زمزمه های تنهائی ۱۰ نظرات »

ایمان دارم به اینکه :

 صبا فردا در جایی باریک‌تر از مو. بار دیگر در مقابل کسانی قرار می‌گیرد که هوشیاریشان می‌توانست زندگی او و ما را از نابودی برهاند، اشتباهی که اگرچه به عمد نبود، اما عوامل زمینه‌ساز آن .همه عوامل تعمدی بودند…………………………………………..

بغض بی کسی (دانلود کنید)

احساس من, زمزمه های تنهائی ۲۶ نظرات »

boghze bi kasi

دلم تو حسرت نگات دوباره پر شد از تبت   

 

                                                  دلم به سمت ماه تودوباره ردشد از شبت

 

تواین سکوت بی نفس تمام  فکرمن توئی

 

                                                  تو سجده و نماز من همیشه ذکرمن توئی

 

دوباره بغض بی کسی هوای چشممو گرفت

 

                                                   غم شب نبودنت تمام جسممو گرفت

 

چشام همیشه چشم برات به قلب جاده خیره بود

 

                                                     توانتظار دیدنت روزای من چه تیره  بود

 

دوباره بغض بی کسی هوای چشممو گرفت

 

                                                      غم شب نبودنت تمام جسممو گرفت

 

 

 

درخواست مهم

اعتقاد و ايمان قلبيمان, حامیان صبا, زمزمه های تنهائی ۱۱ نظرات »

سلام به دوستان عزیز  امروز در خبرها گفته شد که پرفسور سمیعی در ایران هستند از شما عزیزان درخواست دارم افرادی که میتوانن با ایشان ارتباطی برقرار کنند مشکل صبا را جهت گرفتن یک وقت برای معاینه مطرح نمایند تا صبا را از شیراز به تهران انتقال دهیم شماره تماس بنده:  ۰۹۱۷۸۸۷۹۱۹۹

یازدهمین سالروز زمینی شدنت مبارک . . .

احساس من, زمزمه های تنهائی ۲۲ نظرات »

بهترین آهنگ زندگی ما تپش قلب توست.

امروز میلاد توست و ما همچنان در آرزوی لحظه ای هستیم که دستانت را بگیریم ودر چشمانت خیره شویم

تو را در آغوشمان بفشاریم و با عشق بگوئیم فرشته معصوممان صبای عزیز تولدت مبارک ………..

وباز هم میگوئیم هرچی آرزوی خوبه مال تو

احوال این روزهای صبا و ما

احساس من, زمزمه های تنهائی, وضعیت صبا ۳۲ نظرات »

این روزها روزهائی پر از عذاب است ……

این روزها روزهای خوبی نیست و بوی غم میدهد….

شانت سر صباخونریزی کرده واززیرپوست سرش مقداری بیرون آمده وملتهب است

برای همین چهارشنبه به مطب دکتر صبا (کسی که صبا رو عمل کرده بود و من بارها از زحمت هاش تشکر کرده بودم و به وی هم تاکید داشته ام شکایت ما از افراد دیگریست و تاکنون نیز نامی از ایشان در هیچ جا به میان نیامده ) رفتیم اما متاسفانه او با وجودی که خودش گفت  صبا اگر تا چند روز دیگه عمل نشه دچار مننژیت می شه به ما گفت که خودش حاظر نیست به صبا دست بزنه و خودش شخصا صبا رو عمل نمی کنه …… و نامه ای به ما داد که برای عمل باید به همان بیمارستان قبلی برویم و این کار توسط رزیدنت انجام شود

ما فقط از حق صبا دفاع کرده بودیم اما حالااینطوری باید عذاب بکشیم

با مادر صبا کلی از دکتر خواهش کردیم اما او قبول نکرد و گفت باید رزیدنتهاعملش کنند… و من دست به این بیمار نمی زنم حتی خواهش کردیم نامه برای بستری در یکی از بیمارستانهای خصوصی که خودشان در آنجا میتوانند شخصا صبا را عمل کنند به ما بدهند و حاظر به تامین کلیه هزینه مربوطه و دادن هر گونه تعهدی بخاطر وضعیت فعلی صبا هستیم ولی باز هم قبول نکردند و گفتند این عمل باید در بیمارستان قبلی و توسط رزیدنت انجام شود و خودشان دست به این مریض نمیزنند

و این اتفاق ،آن هم درست در روزهایی که ادارات و بیشتر مراکز درمانی چند روزی در تعطیلی به سر می بردند شد تکرار تمام بدبختی و مصیبت هایی که در این چهار سال کشیدیم .من و مادر صبا دلمون به خنده های صبا خوش بود..

دل صبای ما هم به این خوش بود که روز به روز داره بهتر می شه اما حالا از شب تا صبح و از صبح تا شب داره درد می کشه..از کوچه صدای عزاداری امام حسین رو می شنوه اما نمی تونه حتی از دردی که میکشه شوقش رو نشون بده …فقط درد می کشه و از گوشه چشمای نازنینش اشک می ریزه …

چهارشنبه هفته گذشته یعنی یکم آذر  ۱۳۹۱ دکتر صبا حتی حاضر نشد برای کم شدن درد صبا  مسکن یا  پماد تجویز کنه….. و در برابر این خواهش مانیز جواب این بود فقط نگذارید روی شانت خشک شود………..

این روزها که همه جا پر از حق خواهی امام حسینِ است دل من ،صبا و مادرش شکسته …

آری این است جواب حق خواهی ما ………

حاشا به وجدانهای ……………

امروز۱۶/۰۶/۱۳۹۲

زمزمه های تنهائی, سرگذشت صبا, وضعیت صبا ۲۶ نظرات »

متاسفانه از دیروز تا به حال صبا ۳ بار دچار تشنج شده است داریم سریعا کارهای انتقال به تهران را انجام میدیم جهت مراجعه به پزشک معالجش دکتر جوادزاده……….

 

جناب آقای دکتر روحانی  من نامه درخواستم را خدمتتان به صورت سرگشاده ارسال نمودم  امیدوارم با توجه به وضعیت صبا اقدام شما نوشدارو برای بعد مرگ سهراب نباشد!!!!!!!!!!!!!!

۱۳۹۴ صبای پدر. wordpress themes .