با سلام به دوستان عزیز تنها فرزندم صبا در مورخ ۰۶/۱۱/۱۳۸۶بنا به ابراز ناراحتی از سر درد نزد پزشک بردیم و پس از انجام آزمایشات مختلف تا ساعت ۳ بامداد مشخص گردید دارای تومور مخچه میباشد و بصورت اورژانسی باید تحت عمل جراحی قرار گیرد در ت ۹/۱۱/۱۳۸۶ اولین عمل برای کار گذاشتن شانت بر روی او انجام و در ت ۱۳/۱۱/۱۳۸۶ عمل برداشتن تومور از روی مخچه انجام شد پس از چند روز بدلیل درست کار نکردن شانت۲ بار دیگر تحت عمل قرار گرفت ولی مشکل شانت به طور کامل بر طرف نگردید وپس از آن مراحل شیمی درمانی و رادیوتراپی شروع گردید و نتایج آزمایشات پس از این مراحل نشان میداد که رشد تومور متوقف گردیده و صبا رو به بهبودی است و مثل دیگر کودکان روند زندگی را ادامه داد ولی متاشفانه در خرداد سال ۱۳۸۷ صبا را به دلیل کار نکردن درست شانت به بیمارستان بردیم و برای ۹ بار دیگر تحت جراحی قرارگرفت و در این حین نیز دچار مننژیت شد و این موضوع از ما پنهان گردید و متاسفانه پس از ۱۳ بار عمل از ابتدای بیماری در مورخ ۲۰/۴/۱۳۸۷در آی سی یو(به دلایلی که برایمان مجهول مانده) دچار ایست قلبی شد(تورم وکبودی در اثر نرسیدن مدت زمان زیاد اکسیژن به صبا در آی سی یودر عکسی که چند ساعت بعد از احیا از صبا گرفته شده در سایت موجود میباشد)وپس از۵ بار احیا به کما رفت که بعد از آن نیز ۵بار دیگر جهت تراکستومی تحت عمل جراحی قرار گرفت .پس از ترخیص از بیمارستان (ضریب هوشی ۵ )و قطع امید پزشکان وی را به خانه آورده واز تاریخ۳۰/۴/۱۳۸۷ تا کنون مشغول پرستاری از او میباشیم و با تمام مشکلات امید به بهبود و برگشت فرزندمان به زندگی را داریم و در این راه برای تامین هزینه های نگهداری و درمان صبا مجبور به فروش یکی از کلیه هایم شدم ولی باز استوار تر از همیشه در این راه ایستاده ایم واز طریق مراجع قانونی نیز مشغول پیگیری( دلایل هایپوکسی در آی سی یو و نرسیدن اکسیژن به مدت زمان زیاد به صبا وآتروفی شدید مغزی به صباو…)جهت روشن شدن حقایق هستیم (صبا ناکنون ۲۱ بار تحت عمل جراحی قرار گرفته) تماس با پدر صبا: ۰۹۱۷۸۸۷۹۱۹۹
سلام
نمیدونم از کجا باید بگم
از ظلمی که در حقمان شده
از فرزند بیماری که کنج خانه خوابیده و هر روز باید نظاره گر درد کشیدنش باشم
فرزندی که از بی هم زبانیش دارم میمیرم
صبائی که فکر میکردم روزی محرم حرفم میشه
صبائی که میخواستم سایه من باشه
صبائی که از اون فقط یه مشت خاطره مونده
نمیدونم دیگه باید از چی بگم
از صدائی که گوش شنوائی برای شنیدن دردهاش نیست
نمیدونم……………………………………………………….
صبا بابائی دلم از زندگی با وضعی که تو داری سیر شده
صبا بابا صداته که مونده تو گوشام و نگاهت که مونده به یادم
نمدونم این چه سرنوشتی بود که برامون رقم خورد
سرنوشتی که حسرت شنیدن صدات رو هم به دلمان گذاشته
اخه میدونی بابائی منم دوست دارم مثل همه باباهای دیگه دست دخترم رو بگیرم
با هم به خرید بریم مهمونی بریم
برات حرف بزنم….. برام حرف بزنی از درس ومدرست برام بگی
از دوستای جدیدی که پیدا کردی بگی……………….
ولی افسوس………………………
افسوس………………………
افسوس…………………
خدایا فقط بگو چرا……………..
خدایا چراما……………….
خدایا خودت ببین این چشمهای هرروزخیسمان را………
خدایا تا کی باید حسرت به دل بمونیم؟؟؟
خدایا چرا سرنوشتمان را با غم نوشتی؟؟؟
خدایا چرا یه قلب عاشق اونم عاشق دخترم به من دادی؟؟؟
خدایا درددل نا گفته باهات زیاد دارم………
خدایا خودت صبوری بده که خسته ام……..
خسته…………………..
خودتان قضاوت کنید آیا مریضی که در آی سی یو بوده و خودش بدون دستگاه نفس میکشیده در اثر ایست قلبی باید اینچنین دچار کبودی و ورم شدید شود؟؟؟؟ تازه این عکس چند ساعت بعد میباشد در همان لحظه اول که صبا را دیدیم شدت تورم و کبودی بیشتر بود و عجیب اینکه صبا مانیتورینگ بود و کلیه دستگاههای هشداری به او وصل بود !!!!!؟؟؟؟ سوال من فقط از کادر درمان صبا این است که باید چه مدت زمان اکسیژن به مریضی نرسیده باشد که آثارش بعد از چند ساعت هنوز اینچنین وجود داشته باشد؟؟؟؟پس معنی آِی سی یو در پزشکی چیست که مریض در آن اینچنین بشود؟؟؟آیا به واقع آنچه را که ما دیدیم باز هم کتمان میکنید؟؟؟سایلنت بودن آلارم دستگاه را کتمان میکنید؟؟؟؟پس اگر دستگاه سایلنت نبوده وشما زود متوجه شدید چرا چهره صبا بعد از گذشت چند ساعت از ایست قلبی باز چنین است؟؟؟؟؟؟آیا نبودن پزشک در آن زمان را که خود شاهد بودیم وخودتان نیز گفتید کتمان میکنید؟؟؟؟مگر تمامی رزیدنتها در سر جلسه ارتقاء سطح سالیانه نبودند ؟؟؟؟؟وجالب اینکه اون بیچاره کارمند آی سی یو که به تلفن من همان لحظه تماس گرفت و مشکل صبا را گفت و ما سریعا به داخل آی سی یو رفتیم را با شکایت ….. آی سی یو به ….. دانشگاه علوم پزشکی میکشانند که چرا تو در همان موقع که این اتفاق افتاد به پدر صبا و مادرش اطلاع دادی؟؟؟؟؟ودرآخر فقط یک سئوال:دلیل هایپوکسی چه چیز بوده؟؟آیادراثرجابجایی تراک و…
با سلام به شما دوستان عزیز که پیگیرمسئله صبا وجویای احوال او هستید مادر صبا هستم وسپاسگزار این همه لطف شما عزیزان..امروزبرای اولین بار شروع به نوشتن کردم واقعا دلم از این همه بی عدالتی گرفته.از تاریخ ۲۰/ ۴/۱۳۹۰وارد ۴سال شدیم که فرشته ناز وکوچولوی من آرام و بی صدا روی تخت دراز کشیده و حتی قادر نیست کوچکترین نیاز خود را به من بفهماند .صبای من اگر سالم بود امسال باید وارد کلاس چهارم میشدومن هم مثل همه مادران درتدارک شروع سال تحصیلی جدید ولی افسوس که به خاطر یک لحظه غفلت پرستاریک عمر باید در حسرت شنیدن صدای پاره تنم باشم در خانه ما به جای شادیهای کودکانه و صدای خنده های صبا فقط صدای مکش دستگاه ساکشن هست که هر ساعت شنیده میشود .من هم آرزو داشتم مثل همه مادران با دخترم درد دل میکردم با اوبه گردش میرفتم ولی افسوس که درحسرت همه اینها باید بسوزم.وقتی صدای بچه های همسایه را میشنوم که چه شادمانه میخندند وبازی میکنند واقعا دلم میگیرد ومی گویم خدایا چرا من ؟چرا صبای من؟ خدایا چه شبها که تا صبح برسرسجاده نشستم وزارزدم والتماس کردم ولی هیچ جوابی نشنیدم .چه زیارتگاههائی که دوستان گفتند و ما با همه مصائب و سختیها صبا را بردیم ولی افسوس که هیچ اتفاقی نیفتاد نمی دانم واقعا مصلحت خدا چیست؟ ولی این را میدانم که تمام آرزوهایمان برای تنها فرزندمان بر باد رفت. من هنوز هم امیدوارم وته دلم روشن است به زودی صبای من از دعای شما عزیزان مورد لطف خدای بزرگ قرار میگیرد و شفا مییابد.هنوز وقتی نگاههای ملتمسانه صبا را درتاریخ ۲۰ /۴/ ۱۳۸۷ یعنی همان روز نحس که دعا میکنم برای هیچ پدرو مادری اتفاق نیفتد به یاد میاورم دلم میلرزد و اشکهایم جاری میشود و واگذار مسببینش را به خدا میکنم و نمی دانم واقعا اگر این اتفاق برای عزیزان یکی از مسئولین افتاده بودباز هم به همین راحتی از کنار آن میگذشتند ؟چرا بعد از گذشت این همه مدت پرونده صبا به هیچ نتیجه ای نرسیده ؟چراجابه جائی تراک ونرسیدن اکسیژن و بی توجهی پرستار را در نظر نمیگیرند در حالی که وقتی تومور در سر بچه من بود این مشکلات برای او پیش نیامد و همچنان به بازیهای کودکانه مشغول بود ولی بعد از برداشتن تومور و توقف رشد آن این همه مشکل پیش امد .دوستان عزیز خیلی حرف برای گفتن دارم ودلم از این همه بی عدالتی خون است ولی الان باید به کارهای صبا رسیدگی کنم وصبای عزیزم راساکشن نمایم به او غذا بدهم به نظافتش رسیدگی نمایم وبعد برایش قصه شنگول منگول را تعریف کنم تا او بخندد ومن هم با خنده های او شادشوم امیدوارم که باز بتوانم فرصتی پیدا کنم و نا گفته هایم را بنویسم. فقط در اینجا به عنوان آخرین حرف سئوالم از خانم وزیر بهداشت این است که برای مسئله پیش آمده در مورد صبا چه توجیهی دارید لااقل لحظه ای پیش وجدانتان پاسخگوباشیدو مدیرمحترم بیمارستان به جای ایجادبحثهای انحرافی و بستن ما به بیگانگان خارج از کشور به فکر اصلاح سیستم بیمارستان باشید؟
خدایا …
خیلی سخته که آدم حسرت در آغوش کشیدن پاره تنش را داشته باشد…
خیلی سخته حتی آرزوی خرید یک شکلات نا قابل برای فرزندت را سالها به دل داشته باشی…
خیلی سخته که به بچه های مردم با دیده حسرت نگاه کنی …
خدایا صدام را میشنوی من هنوز هم امید به تو دارم…
امید به لطف و کرمت به شفا و برگشت امانتت به آغوشمان….
این را هم مطمئن هستم که هیچ کدام از این اتفاقات بی حکمت نیست…
وباز هم ایمان دارم به اینکه صبا فردا در جایی باریکتر از مو بار دیگر در مقابل کسانی قرار میگیرد که هوشیاریشان میتوانست زندگی او و ما را از نابودی برهاند، اشتباهی که اگرچه به عمد نبود، اما عوامل زمینهساز آن همه عوامل تعمدی بودند
باز هم در تاریخ ۱۶/۶/۱۳۹۰توسط دوستان عزیزمان در تهران گروه پیشاهنگان صلح و دوستی خانم نیازمند .خانم افضل.خانم باقریان.خانم سامی نیا .خانم شهوق.خانم مافی.خانم جلیلی.خانم پاپی.خانم ناصری.خانم هوشنگی ودوستان عزیز دیگری که اسامی آنان را فراموش نموده ایم (که در این جا از انان عذر خواهی مینمائیم )صبا مورد لطف ومحبت این عزیزان قرار گرفت و برای او مراسم جشن تولدی در هتل برگزار شد توسط این دوستان عزیز پیگیریهای زیادی جهت امر درمان صبا در حال انجام میاشد که از همین جا از همه آنان تشکر مینمائیم
http://www.solhvadosti.org
http://www.aroundtheworld.blogfa.com
سلام دوستان عزیز
با مادر صبا امروز تو این فکر بودیم که امسال ۴ سال است که برای صبا جشن تولد نگرفته ایم
زنگ خانه به صدا درمیاید و میبینیم دوستان عزیزمان در گروه پیشاهنگان صلح و دوستی وکمیسیون حقوق بشر اسلامی که به واقع میگویم خاله های صبا هستند به داخل میایند و برای او جشن تولد ۹ سالگی ترتیب داده اند و واقعا از توصیف حال خود و مادر صبا در آن لحظه عاجزم ……..تصاویر از جشن تولد صبا و حالت شادی در چهره صبا خود گویای همه چیز میباشد اسامی دوستانمان در گروه صلح ودوستی شیراز :خانم میترا معمار-خانم طناز حسین پور- خانم صبا ندافیان- خانم زهرا زارع- خانم مژده آذری-خانم بهاره قادری باز هم ممنون از این عزیزان
دلتنگیم؟
خستهایم؟
تنهایم؟
ناگفته پیداست.حرفهای ناگفته بر دلمان سنگینی میکند؟این را هم باور کنید از شیوهی سنگین نفس کشیدنمان بغض راه نفس کشیدنمان را سد کرده؟از هقهق لابهلای حرفزدنمان پیداست.دلمان هزاران هزار خرمن گریه بهانه دارد؟چشمان گاه خیسمان ، بهترین شاهد است.از نوشتن خسته شدهام.؟از نانوشتههایم پیداست،از پریشانی حرفهایمان که گاه و بیگاه
با خطوطی نامنظم مینویسیم
و از این دستهایمان که دیرزمانیست با نوشتن بیگانهاند،سکوتمان بهترین مدعاست که:ناگفتههایمان، تلنباری است بر حرفهای ناگفتهامان.میخواهیم حرف بزنم ولی نمیدانیم چه بگوییم؟پریشانگوییهایمان، لرزش واژههایمان، داد میزنند.همهی اینها را میدانید، باور میکنید.
همیشه بغض آخرین نگاه صبا را به یاد داریم
ایمان داریم که به یادداریم.
برق خیرهکننده نگاهش را؟
صبای ما پس
بمان
وبگو از زخمه هائی که بر پیکرت نشاندن
بخوان برای دیگران قصه پر غصه ات را
حرف بزن
بخند
گریه کن
داد بزن
گلایه کن و به یاد همگان بیاور زخمه های پیکرت را
و بگو که بدور از هر اخلاق و وجدانی
چه سرنوشتی را این … …برایت رقم زدند
همهی بغضمان را در فریادی خلاصه میکنیم
بر سر هرکس و هرچیز:
آسمان! زمین! رود! دریا! درخت! بیابان!
حتی خدا، آری خدا!!
برای اینکه دلتنگ نباشیم
برای اینکه صبر داشته باشیم،
فقط نرو
فقط
آری فقط و فقط
نرو
دیگر نای حرف زدن هم نداریم.
میدانم وقتی به این فکر میکنیم که چه نا جوانمردانه بر پیکرت زخم نشاندن
چقدر دلگیر میشویم، چه بغضی در سینه مان مینشیند
و چه اندوهی چشمهایمان را خیس میکند.
میدانم وقتی به صبا فکرمیکنیم و به خوشبختیهایی که در کویر گذشته ترک خوردهاند، چقدر پیر میشویم.
صبح که از خواب بیدار میشوی، بدان ای دخترکمان صبا. همزمان با تو جهان متولد میشود، درخت دوباره نفس میکشد، گل میشکفد و دنیا امید میزاید.
کاش تا فاصلهی باز کردن پلکهایت، مطمئن شوی که این آخرین سیاهی جهان است و دیگر روی تاریکی را نخواهی دید.
آری شکفته میشوی، اگر بدانی سهم دستهای تو و ما ازتقدیر، بینصیبی است تقدیر برای ماتقسیم نمیشود، این ماییم که برای تقدیرمان قسمت میشویم.
به زندگی باز میگردی وقتی بدانی چقدر برایمان مهمی. حتی .مهمتر از تمام عشقهای ریز و درشت جهان پس دلگیراز نا جوانمردی نا مردان که در حقت روا داشتندمباش!
برای لحظههای آیندهات متولد شو، دوباره نفس بکش، گل کن و امید بزا.
فراموش نکن که هیچگاه روی تاریکی را نخواهی دید!
دخترکمان .ای پاره تنمان همچنان به انتظار برگشتت نشسته ایم و چشم به راه
میدانیم که چه نا جوانمردانه زخم بر پیکرت زدند ولی……
به این دنیا برگرد….
برگرد…..
برگرد……
ما همچنان چشم به راهیم
برگرد ای پاره تنمان
ای هستیمان
ای صبای نازنین
نا جوانمردی آن نامردان را که در حقت روا داشتند نبین
ضجه های ما را ببین و برگرد………ووووو
دخترم من و مادرت چشم به راهیم……………………..
بعضی وقتها با وجودی که برات خیلی سخته ولی مجبور به سکوت میشی چونکه هنوز صبا نیاز به پدرداره و مادر صبا نیز یاور میخواد برای مراقبت از پاره تنش…………………………………… آقایان درسته که مجبور به سکوتم ولی مطمئن باشید دست از پیگیری مسائل پرونده صبا بر نمیدارم تا زمانی که نفس میکشم وحقیقت مشخص گرددو…………………………………….
این همه نامه نگاری میکنی با مسئولین و درخواست بررسی مسائل بوجود آمده برای فرزندت را میکنی و چشم انتظار میمانی برای جواب ولی در آخر متهم میشی به ………….
آقایان یادتان می آید برای تامین هزینه های صبا به همه جا مراجعه نمودم برای کمک. ولی جواب چی بود؟؟ و در آخر……..مجبور به فروش یکی از کلیه هایت میشی و بعد متهم میشی از طرف آقایان به……….
و آخر و عاقبتت میشود……
آگر واقعا هنوز وجدان بیداری هست بیاید تا بگویم در آخر چه تهمتهائی میشنوی و به چه چیز محکوم میگردی وقتی به دنبال حقایق در روند درمان فرزندت هستی؟؟؟!!!
وجدان بیداری بیاید تا به او بگویم ……
وجدان بیداری بیاید تا به او مدارک …..
http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1376448
http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1377154
گزارش خبری/ “صبا” دیگر نمی وزد/ پدری که برای درمان فرزندش کلیه فروخت
خبرگزاری مهر: “صبا” دیگر نمی وزد، دیگر با شادیهای کودکانه اش خنکای نسیمی نیست که روح پدر و مادرش را جلا ببخشد، او امروز روی تخت خوابیده و خیره به روبه رویش می نگرد، برای صبا خیلی زود است که در کودکی تخت نشین بیماری شود، خیلی زود است…
به گزارش خبرنگار مهر، سال ۸۶ برای پدرو مادر صبا فروزنده کودک شیرازی تداعی کننده روزهایی است که از آن به بعد دخترشان دیگر شادیهای کودکانه اش را با پدر و مادرش قسمت نکرد.
روزهایی که دخترشان با پای خود به بیمارستان رفت هرچند در اواسط کار حالش رو به بهبود رفت و پدر و مادرش شادان از اینکه دخترشان سلامتی اش را دوباره باز یافته اما ناگهان همه چیز خراب شد. سقف خوش آرزوهای آنها فرو ریخت و دخترشان دیگر نخندید و با خوش زبانیهایش دل پدر و مادرش را شاد نکرد.
پدرش می گوید صبا با پای خود به بیمارستان رفت به گونه ای دیگر به خانه بازگشت.
صبا فروزنده
قرار بود بعد از ظهر به خانه صبا بروم و با او و پدر و مادرش ملاقات کنم، خانه شان نزدیک پلیس راه شیراز- بوشهر بود. نزدیکیهای خانه که شدم پدر صبا به استقبالم آمد. در راه گفت که چگونه در این خانه استیجاری با هزار سختی زندگی می کند و به خاطر صبا تمام داراییهایش را فروخته و اکنون به سختی اجاره بها که هیچ هزینه های زندگی را می پردازد.
به خانه اش که گام گذاشتم اولین چیزی که چشم را به دردآورد صبا بود که در تختی در پذیرایی خانه خوابیده و به روبرویش خیره شده است.
به نزدیک تختش که رفتم نمی دانستم متوجه حضورم هست یا نه اما گویا متوجه شد که پدر و مادرش مهمان دارند. مادرش گفت: “صبا مهمان داریم، خوشحالی که برایمان مهمان آمده؟”، مادرش گفت: صبا جان اگر خوشحالی پلکهایت را ببند و باز کن و صبا خوشحال بود که برایشان مهمان آمده است.
دختر بچه ای که این روزها باید وارد کلاس چهار دبستان می شد امروز بر روی تختی در گوشه ای خانه روی دیگر زندگی را می چشد.
برای پدر و مادرش سخت تر از این نیست که حتی در خانه نمی توانند یک دل سیر گریه کنند، دکتر صبا به آنها گفته او تا حدودی متوجه اطراف هست به همین خاطر نباید فضای ناراحتی در خانه داشته باشید.
پدرش از روزهای سخت و عذاب آوری می گوید که دخترشان در حال بهبود بود اما صبا به ناگهان غروب کرد و دیگر نخندید.
از روزهایی می گوید که برای هزینه های صبا کلیه اش را فروخت و دیگر نمی دانند باید چه را بفروشند تا خرج میلیونی درمان صبا را تامین کنند.
صبای به پدر فقط خیره می شود و انگار دارد به روزهایی فکر می کند که قرار بود به دبستان برود، دوست پیدا کند و طعم زندگی را بچشد.
پدر صبا ماجرای دخترش را اینگونه تعریف می کند: صبا در مهرماه ۸۶ با شور و شوق فراوان راهی مدرسه شد و دوره پیش دبستانی را آغاز کرد بعد از گذشت مدتی از حدود بهمن ماه سال ۱۳۸۶ سردردهای او شروع شد و ما درمان او را شروع کردیم که با تشخیص اشتباه پزشک که می گفت سینوزیت است زمانی از دست رفت چون سردردها ادامه داشت و کم کم انحراف چشم هم اضافه شد بیشتر پیگیر شدیم تا اینکه در تاریخ ۶/۱۱/۸۶متوجه بیماری فرزندمان شدیم که به گفته پزشک او دچار تومور مخچه بود و فشار مغز وی بالا بود و باید سریعا عمل می شد.
وی ادامه می دهد: در تاریخ ۹/۱۱/۸۶ به خاطر کنترل فشار مغز تحت عمل جراحی قرار گرفت و شانت مغزی برای او گذاشته شد و در تاریخ ۱۳/۱۱/۸۶ عمل تومور صورت گرفت که دکتر جراح خیلی راضی بود و می گفت مابقی تومور هم با رادیوتراپی از بین خواهد رفت، بعد از چند روز صبا مرخص شد و حال جسمانی او کاملا خوب بود. بعد از چند روز با تشخیص پزشک که می گفت شانت در جای بدی قرار دارد باز او بستری شد و در تاریخ ۲۷/۱۱/۸۶ تحت عمل شانت قرار گرفت و بعد از عمل دکتر جراح با دیدن سی تی اسکن عنوان کرد که باز هم جای شانت خوب نیست و در تاریخ ۲۸/۱۱/۸۶ برای بار چهارم راهی اتاق عمل گشت و بعد از چند روز از بیمارستان مرخص شد ولی باز هم دکتر از جای شانت راضی نبود و بعد از بهبود بخیه ها مراحل رادیوتراپی آغاز شد که ۳۳ جلسه به طول انجامید و بعد از انجام ام ار آی دکتر بسیار از وضعیت صبا راضی بود چون جلوی پیشرفت باقیمانده تومور گرفته شده بود.
پدر صبا ادامه می دهد: بعد از آن وارد مرحله شیمی درمانی شدیم که دو جلسه برای او در نظر گرفته شد و نمونه مغز استخوان هم از او گرفته شد که دکتر مربوطه با خوشحالی گفت خیلی رضایتبخش است که تومور به مغز استخوان سرایت نکرده و در تاریخ ۱/۲/۸۷ اولین مرحله شیمی درمانی و ۱/۳/۸۷ مرحله دوم شیمی درمانی صبا بود بعد از گذشت چند روز شانت صبا از کار افتاد و او پر خواب شد که به تاکید خودشان که گفته بودند در صورت بروز پرخوابی اورا به بیمارستان برسانید ما هم این کار را انجام دادیم و بعد از ۲۴ ساعت که در اورژانس بستری بود و چند آزمایش از وی گرفته شد او را مرخص کردند و به ما اعلام کردند که گفتند مشکلی نیست.
پدر صبا می گوید: بعد از چند روز که حال صبا بدتر شد دوباره او را به بیمارستان بردیم که متاسفانه ایام تعطیل بود و پزشکان حضور نداشتند و فقط چند رزیدنت کشیک بود، بعد از بستری صبا و تشخیص اینکه ایراد شانت از ناحیه شکم است او را راهی اتاق عمل کردند و از ناحیه شکم او را مورد جراحی قرار دادند که متاسفانه مشکل که رفع نشد هیچ دل درد هم اضافه شد و بعد از چند عمل بی جهت او را با وجود داشتن دل درد ترخیص کردند که فردای آن روز باز حالش بد شد و او را به بیمارستان انتقال دادیم و صبا دوباره بستری شد و تحت عمل جراحی قرار گرفت و باز مشکل رفع نشد ودر این مدت دچار مننژیت نیز شد و حتی دراین مدت به ما پیشنهاد می شد که صبا را تحت اختیار علم قرار دهیم و بعد از حدودا انجام ۱۱ عمل از ابتدای مریضی تا این مرحله توسط رزیدنتها بر روی صبا پزشک مربوطه از سفر خارج از کشور برگشت و عمل جدیدی بر روی صبا انجام داد که موفقیت آمیز بود و تمام علائم حیاتی صبا و ارتباط او با محیط واطرافیان برقرار شد.
قرار شد در عرض چند روز مرخص شود و بسی جای تعجب بود که در عرض این ۴۰ روز که صبا در ای سی یو بود با وجودی که کودکی بیش نبود ولی دچار زخم بستر و له کردگی شدید در ناحیه پاها شد و با توجه به اینکه صبا طی عملهایی که توسط رزیدنتها صورت گرفته بود اسپیره شده بود او را تراکستومی کردند که بر خلاف مقررات رزیدنت سال اول یعنی همان رزیدنتی که به ما پیشنهاد داده بود که او را تحت اختیار علم قرار دهیم انجام داد ولی با این وجود باز هم وضعیت صبا نرمال بود و با محیط اطراف ارتباط برقرار می کرد و پزشک مربوطه نیز راضی بود و می گفت تا چند روز آینده مرخص می شود.
پدر صبا ادامه داد: ولی متاسفانه در تاریخ ۲۰/۴/۸۷ زمانی که پرستار داشت گاز زیر تراک را تعویض می کرد تراک از جای خود بالاتر آمد و صبا شروع به نا آرامی می کند و مادر صبا که در آن لحظه بر بالینش بوده هر کاری می کند نمی تواند او را آرام کند و بعد از آن نیز وقتی پرستار به اتاق مراجعه می کند از مادر صبا می خواهد که اتاق را ترک کند و مادر صبا علی رغم که نگران دلبندش بوده با بی میلی ای سی یو را ترک می کند در حالی که صبا برگشته بود و همین طور مظلومانه نگاهش می کرده و گریه می کرده و متاسفانه پرستار نیز توجه ای به بررسی دلیل نا آرامی صبا نشان نمی دهد زیرا که در حال انجام کارها برای تعویض شیفت کاری بود. مادر صبا نیز معتقد است ناآرامی صبا در آن لحظه به خاطر مشکل تراک او باشد چون بعد از تعویض گاز زیر آن تراک بالاتر آمد و صبا ناآرام شد.
پدر صبا ادامه می دهد: در ساعت حدودا ۲۰/۷ دقیقه صبح توسط یکی از دوستانمان که در ای سی یو بود به ما خبر داده شد که سریعا به درب ای سی یو بروم چون حال صبا بد شده وقتی به درب ای سی یو رفتم و درب برایم باز شد سریعا با وجود ممانعت به داخل رفتیم و با جسم کبود و متورم و بی جان دخترم مواجه شدیم که وقتی علت را جویا شدیم به ما گفتند تراکستومی صبا جابه جا شده و ما نتوانستیم آن را جا بگذاریم و رزیدنتها هم سر جلسه امتحان بودند و “گلدن تایم” را از دست داده ایم وصبا مدت زیادی حدود ۲۰ دقیقه بدون اکسیژن بوده و با وجودی که این طفل معصوم زمان زیادی بدون اکسیژن بوده و کادر درمان نیز این موضوع را می دانستند که طی این زمان صدمات شدیدی به این طفل معصوم وارد شده ولی پنج بار او را شوک میدهند که قلب صبا کار کرد اما مغزش خواب رفت و در حالت کما قرار گرفت.
وی ادامه داد: زمانی که بنده با وجود ممانعت به داخل ای سی یو رفتم صبا مثل بادبادک دچار تورم بود و کبود شده بود و عکسی حدود سه الی چهار ساعت بعد از صبا گرفتم که به خوبی این موضوع در آن مشهود است. بعد از گذشت یکروز صبا از کما خارج شد و ضریب هوشش از سه به پنج رسید و دستگاه کمک تنفسی را از او باز کردند و خودش تنفس بدون کمک دستگاه داشت و پس از حدود ۱۰ روز نیز او را که در حالت زندگی نباتی بود از بیمارستان مرخص کردند و به خانه آوردیم و تا به حال از او در خانه به صورت ۲۴ ساعته نگهداری می کنیم که خدا را شکر پس از گذشت دو سال و دو ماه از این موضوع به لطف خالق یکتا بنا به تایید پزشک صبا از زندگی نباتی خارج شده و امید به بهبودش است.
وی عنوان کرد: از کادر درمان نیز شکایت کرده ایم ولی تاکنون جواب قانع کننده ای دریافت نکرده ایم و به خیلی از مقامات نیز نامه نگاری در مورد وضعیتمان داشته ایم ولی توجهی نمی شود.
پدر صبا بیان کرد: با توجه به هزینه های سر سام آور نگهداری در تاریخ ۲۱/۲/۸۹ مجبور به فروش کلیه ام شدم و مبالغ زیادی نیز طی این مدت مقروض شده ایم و در مورد شکایتمان نیز اصلا توجه ای به صحبت ما که می گوییم چرا فرزندمان که دارای علائم نرمال بوده در عرض ۴۰ دقیقه از ضریب هوش ۱۰ به سه رسیده و به کما رفته نمی کنند و فقط می گویند قصوری نشده و توضیح واضح در مورد دلیل ایست قلبی و جابجایی تراکستومی، نبود پزشک در آن وقت، پنهان کردن مننژیت از ما و… نمی دهند و در عوض با ایجاد حاشیه بنده را متهم به اخاذی از مردم و قصد جلب کمک و ارتباط با خارج از کشور می کنند و جالب اینکه با وجود مدارک دولتی که دارم مسئله اهدا کلیه ام را فریبکاری می دانند.
پدر صبا صحبتهایش را به پایان رساند، نگاهم به صبا افتاد و احساس کردم هرآنچه را که پدرش برایم توضیح داده را متوجه شده، نگاه خیره اش به رو به رو را یکساعت قبل دیده بودم اما الان در نگاهش کمی تغییر می دیدم، نگاهش غمگین بود خیلی غمگین بود، گویی او هم تمامی دردی و رنج پدرش را لمس می کند احساس کردم او هم نگران است.
برای تخت نشینی صبا هنوز خیلی زود است، او باید بوزد و روح پدر و مارش را جلا بدهد، او باید خنکای نسیم زندگی خانواده اش باشد. برای صبا خیلی زود است که ساعتها در تخت بیماری بخوابد.
اسامی بیمارستان و افراد مرتبط با این موضوع در خبرگزاری مهر محفوظ است. خبرگزاری آماده انتشارپاسخ و توضیحات مسئولان امر در این رابطه است.(جهت دیدن عکسهای کامل به لینک خبرگزاری مهر در ابتدای مطلب بروید)
صبا بابایی -عزیز دلم – تمام زندگیمان ببین عزیزم ما داریم تمام تلاشمان را می کنیم تا توخوب شوی ..عزیز دلم آخه تو تمام امیدمانی … ما به عشق تو زندگی می کنیم …منو مادرت نفس فقط بخاطر تو می کشیم… نمی دونی بابابی جون وقتی بوت می کنم چه حس و حالی پیدا میکنم …می خواهم که دنیا نباشد و توباشی… تمام هستیم فدای تو.. من حاظرم برای بودن تو برای خوب شدن توحتی جونم رو هم بدم تو برام امید بودی و هستی … تو برایم نویدزندگی بودی وهستی …الان که دارم این سطرها را می نویسم خدا شاهد می گیرم که جز فکر خوب شدن تو هیچ چیزی در مخیله و ذهنم نیست… بابای وقتی برات صحبت می کنیم وتو جوابمان را با حرکات چشم میدی نمی دونی چه حالی می شیم… بابابی وضعیت جوری شده که خیلی ها بریدن ولی بخدا ما هنوز امیدواریم … امید به خوب شدن تو …امید به دوباره صحبت کردن تو… زندگی ما – هستی ما – امید ما صبای ما








![PhotoFunia-4651563[1]](http://blog.sabayepedar.net/wp-content/uploads/2011/11/PhotoFunia-46515631-150x150.jpg)































Recent Comments