"

دلتنگی

زمزمه های تنهائی ۶ نظرات »

دلتنگیم؟
خسته‌ایم؟
تنهایم؟
ناگفته پیداست.حرف‌های ناگفته بر دلمان سنگینی می‌کند؟این را هم باور کنید از شیوه‌ی سنگین نفس کشیدنمان بغض راه نفس کشیدنمان را سد کرده؟از هق‌هق لابه‌لای حرف‌زدنمان پیداست.دلمان هزاران هزار خرمن گریه بهانه دارد؟چشمان گاه خیسمان ، بهترین شاهد است.از نوشتن خسته شده‌ام.؟از نانوشته‌هایم پیداست،از پریشانی حرف‌هایمان که گاه و بی‌گاه  

 

با خطوطی نامنظم می‌نویسیم

و از این دست‌هایمان که دیرزمانی‌ست با نوشتن بیگانه‌اند،سکوتمان بهترین مدعاست که:ناگفته‌هایمان، تلنباری است بر حرف‌های ناگفته‌امان.می‌خواهیم حرف بزنم ولی نمی‌دانیم چه بگوییم؟پریشان‌گویی‌هایمان، لرزش واژه‌هایمان، داد می‌زنند.همه‌ی این‌ها را می‌دانید، باور میکنید.

همیشه بغض آخرین نگاه صبا را به یاد داریم

ایمان داریم که به یادداریم.

برق خیره‌کننده نگاهش را؟
صبای ما پس
بمان

وبگو از زخمه هائی که بر پیکرت نشاندن
بخوان برای دیگران قصه پر غصه ات را
حرف بزن
بخند
گریه کن
داد بزن
گلایه کن و به یاد همگان بیاور زخمه های پیکرت را

همه‌ی بغضمان را در فریادی خلاصه میکنیم
بر سر هرکس و هرچیز:
آسمان! زمین! رود! دریا! درخت! بیابان!
حتی خدا، آری خدا!!
برای این‌که دلتنگ نباشیم
برای این‌که صبر داشته باشیم،
فقط نرو
فقط
آری فقط و فقط
نرو
دیگر نای حرف زدن هم نداریم.

می‌دانم وقتی به سرنوشتت فکر می‌کنیم که چگونه در ابتدای راه پرپر شدی

چقدر دلگیر می‌شویم، چه بغضی در سینه مان می‌نشیند

و چه اندوهی چشم‌هایمان را خیس می‌کند.

می‌دانم وقتی به صبا فکرمی‌کنیم و به خوشبختی‌هایی که در کویر گذشته‌ ترک خورده‌اند، چقدر پیر می‌شویم.

صبح که از خواب بیدار می‌شوی، بدان ای دخترکمان صبا. هم‌زمان با تو جهان متولد می‌شود، درخت دوباره نفس می‌کشد، گل می‌شکفد و دنیا امید می‌زاید.

کاش تا فاصله‌ی باز کردن پلک‌هایت، مطمئن شوی که این آخرین سیاهی جهان است و دیگر روی تاریکی را نخواهی دید.
آری شکفته می‌شوی، اگر بدانی سهم دست‌های تو و ما ازتقدیر،  بی‌نصیبی است تقدیر برای ماتقسیم نمی‌شود، این ماییم که برای تقدیرمان قسمت می‌شویم.
به زندگی باز میگردی وقتی بدانی چقدر برایمان مهمی. حتی .مهمتر از تمام عشق‌های ریز و درشت جهان پس دلگیراز این جفا که در حقت شده مباش!

برای لحظه‌های آینده‌ات متولد شو، دوباره نفس بکش، گل کن و امید بزا.

فراموش نکن که هیچ‌گاه روی تاریکی را نخواهی دید!

دخترکمان .ای پاره تنمان همچنان به انتظار برگشتت نشسته ایم و چشم به راه

به این دنیا برگرد….

برگرد…..

برگرد……

ما همچنان چشم به راهیم

برگرد ای پاره تنمان  

 ای هستیمان

ای صبای نازنین

ضجه های ما را ببین و برگرد………ووووو

دخترم من و مادرت چشم به راهیم……………………..

سکوت اجباری

زمزمه های تنهائی ۴۲ نظرات »

بعضی وقتها با وجودی که برات خیلی سخته ولی مجبور به سکوت میشی چونکه هنوز صبا نیاز به پدرداره و مادر صبا نیز یاور میخواد برای مراقبت از پاره تنش…………………………………… درسته که مجبور به …. ولی مطمئن باشید دست از پیگیری مسائل پرونده صبا بر نمیدارم تا زمانی که نفس میکشم وحقیقت مشخص گرددو…………………………………….

 

…. یادتان می آید برای تامین هزینه های صبا به همه جا مراجعه نمودم برای کمک. ولی جواب چی بود؟؟ و در آخر……..مجبور به فروش یکی از کلیه هایت میشی و بعد…………..و آخر و عاقبتت میشود……

آگر واقعا هنوز وجدان بیداری هست بیاید تا بگویم در آخر چه تهمتهائی میشنوی و به چه چیز محکوم میگردی وقتی به دنبال حقایق در روند درمان فرزندت هستی؟؟؟!!!

وجدان بیداری بیاید تا به او بگویم ……

وجدان بیداری بیاید تا به او مدارک …..

عکسهای کامل از عمل صبا ۱۳۹۰/۵/۲۲

صبا در روزنامه ها, صبادروب, عکس های صبا ۵۴ نظرات »

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1382410

 

 

“صبا” دیگر نمی وزد

حامیان صبا, صبا در روزنامه ها, صبادروب ۲۴ نظرات »

http://old.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsId=1376448

http://old.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1377154

گزارش خبری/ “صبا” دیگر نمی وزد/ پدری که برای درمان فرزندش کلیه فروخت

خبرگزاری مهر: “صبا” دیگر نمی وزد، دیگر با شادیهای کودکانه اش خنکای نسیمی نیست که روح پدر و مادرش را جلا ببخشد، او امروز روی تخت خوابیده و خیره به روبه رویش می نگرد، برای صبا خیلی زود است که در کودکی تخت نشین بیماری شود، خیلی زود است…

به گزارش خبرنگار مهر، سال ۸۶ برای پدرو مادر صبا فروزنده کودک شیرازی تداعی کننده روزهایی است که از آن به بعد دخترشان دیگر شادیهای کودکانه اش را با پدر و مادرش قسمت نکرد.

روزهایی که دخترشان با پای خود به بیمارستان رفت هرچند در اواسط کار حالش رو به بهبود رفت و پدر و مادرش شادان از اینکه دخترشان سلامتی اش را دوباره باز یافته اما ناگهان همه چیز خراب شد. سقف خوش آرزوهای آنها فرو ریخت و دخترشان دیگر نخندید و با خوش زبانیهایش دل پدر و مادرش را شاد نکرد.

پدرش می گوید صبا با پای خود به بیمارستان رفت به گونه ای دیگر به خانه بازگشت.

صبا فروزنده

قرار بود بعد از ظهر به خانه صبا بروم و با او و پدر و مادرش ملاقات کنم، خانه شان نزدیک پلیس راه شیراز- بوشهر بود. نزدیکیهای خانه که شدم پدر صبا به استقبالم آمد. در راه گفت که چگونه در این خانه استیجاری با هزار سختی زندگی می کند و به خاطر صبا تمام داراییهایش را فروخته و اکنون به سختی اجاره بها که هیچ هزینه های زندگی را می پردازد.

به خانه اش که گام گذاشتم اولین چیزی که چشم را به دردآورد صبا بود که در تختی در پذیرایی خانه خوابیده و به روبرویش خیره شده است.

به نزدیک تختش که رفتم نمی دانستم متوجه حضورم هست یا نه اما گویا متوجه شد که پدر و مادرش مهمان دارند. مادرش گفت: “صبا مهمان داریم، خوشحالی که برایمان مهمان آمده؟”، مادرش گفت: صبا جان اگر خوشحالی پلکهایت را ببند و باز کن و صبا خوشحال بود که برایشان مهمان آمده است.

دختر بچه ای که این روزها باید وارد کلاس چهار دبستان می شد امروز بر روی تختی در گوشه ای خانه روی دیگر زندگی را می چشد.

برای پدر و مادرش سخت تر از این نیست که حتی در خانه نمی توانند یک دل سیر گریه کنند، دکتر صبا به آنها گفته او تا حدودی متوجه اطراف هست به همین خاطر نباید فضای ناراحتی در خانه داشته باشید.

پدرش از روزهای سخت و عذاب آوری می گوید که دخترشان در حال بهبود بود اما صبا به ناگهان غروب کرد و دیگر نخندید.

از روزهایی می گوید که برای هزینه های صبا کلیه اش را فروخت و دیگر نمی دانند باید چه را بفروشند تا خرج میلیونی درمان صبا را تامین کنند.

صبای به پدر فقط خیره می شود و انگار دارد به روزهایی فکر می کند که قرار بود به دبستان برود، دوست پیدا کند و طعم زندگی را بچشد.

پدر صبا ماجرای دخترش را اینگونه تعریف می کند: صبا در مهرماه ۸۶ با شور و شوق فراوان راهی مدرسه شد و دوره پیش دبستانی را آغاز کرد بعد از گذشت مدتی از حدود بهمن ماه سال ۱۳۸۶ سردردهای او شروع شد و ما درمان او را شروع کردیم که با تشخیص اشتباه پزشک که می گفت سینوزیت است زمانی از دست رفت چون سردردها ادامه داشت و کم کم انحراف چشم هم اضافه شد بیشتر پیگیر شدیم تا اینکه در تاریخ ۶/۱۱/۸۶متوجه بیماری فرزندمان شدیم که به گفته پزشک او دچار تومور مخچه بود و فشار مغز وی بالا بود و باید سریعا عمل می شد.

وی ادامه می دهد: در تاریخ ۹/۱۱/۸۶ به خاطر کنترل فشار مغز تحت عمل جراحی قرار گرفت و شانت مغزی برای او گذاشته شد و در تاریخ ۱۳/۱۱/۸۶ عمل تومور صورت گرفت که دکتر جراح خیلی راضی بود و می گفت مابقی تومور هم با رادیوتراپی از بین خواهد رفت، بعد از چند روز صبا مرخص شد و حال جسمانی او کاملا خوب بود. بعد از چند روز با تشخیص پزشک که می گفت شانت در جای بدی قرار دارد باز او بستری شد و در تاریخ ۲۷/۱۱/۸۶ تحت عمل شانت قرار گرفت و بعد از عمل دکتر جراح با دیدن سی تی اسکن عنوان کرد که باز هم جای شانت خوب نیست و در تاریخ ۲۸/۱۱/۸۶ برای بار چهارم راهی اتاق عمل گشت و بعد از چند روز از بیمارستان مرخص شد ولی باز هم دکتر از جای شانت راضی نبود و بعد از بهبود بخیه ها مراحل رادیوتراپی آغاز شد که ۳۳ جلسه به طول انجامید و بعد از انجام ام ار آی دکتر بسیار از وضعیت صبا راضی بود چون جلوی پیشرفت باقیمانده تومور گرفته شده بود.

پدر صبا ادامه می دهد: بعد از آن وارد مرحله شیمی درمانی شدیم که دو جلسه برای او در نظر گرفته شد و نمونه مغز استخوان هم از او گرفته شد که دکتر مربوطه با خوشحالی گفت خیلی رضایتبخش است که تومور به مغز استخوان سرایت نکرده و در تاریخ ۱/۲/۸۷ اولین مرحله شیمی درمانی و ۱/۳/۸۷ مرحله دوم شیمی درمانی صبا بود بعد از گذشت چند روز شانت صبا از کار افتاد و او پر خواب شد که به تاکید خودشان که گفته بودند در صورت بروز پرخوابی اورا به بیمارستان برسانید ما هم این کار را انجام دادیم و بعد از ۲۴ ساعت که در اورژانس بستری بود و چند آزمایش از وی گرفته شد او را مرخص کردند و به ما اعلام کردند که گفتند مشکلی نیست.

پدر صبا می گوید: بعد از چند روز که حال صبا بدتر شد دوباره او را به بیمارستان بردیم که متاسفانه ایام تعطیل بود و پزشکان حضور نداشتند و فقط چند رزیدنت کشیک بود، بعد از بستری صبا و تشخیص اینکه ایراد شانت از ناحیه شکم است او را راهی اتاق عمل کردند و از ناحیه شکم او را مورد جراحی قرار دادند که متاسفانه مشکل که رفع نشد هیچ دل درد هم اضافه شد و بعد از چند عمل بی جهت او را با وجود داشتن دل درد ترخیص کردند که فردای آن روز باز حالش بد شد و او را به بیمارستان انتقال دادیم و صبا دوباره بستری شد و تحت عمل جراحی قرار گرفت و باز مشکل رفع نشد ودر این مدت دچار مننژیت نیز شد و حتی دراین مدت به ما پیشنهاد می شد که صبا را تحت اختیار علم قرار دهیم و بعد از حدودا انجام ۱۱ عمل از ابتدای مریضی تا این مرحله توسط رزیدنتها بر روی صبا پزشک مربوطه از سفر خارج از کشور برگشت و عمل جدیدی بر روی صبا انجام داد که موفقیت آمیز بود و تمام علائم حیاتی صبا و ارتباط او با محیط واطرافیان برقرار شد.

قرار شد در عرض چند روز مرخص شود و بسی جای تعجب بود که در عرض این ۴۰ روز که صبا در ای سی یو بود با وجودی که کودکی بیش نبود ولی دچار زخم بستر و له کردگی شدید در ناحیه پاها شد و با توجه به اینکه صبا طی عملهایی که توسط رزیدنتها صورت گرفته بود اسپیره شده بود او را تراکستومی کردند که بر خلاف مقررات رزیدنت سال اول یعنی همان رزیدنتی که به ما پیشنهاد داده بود که او را تحت اختیار علم قرار دهیم انجام داد ولی با این وجود باز هم وضعیت صبا نرمال بود و با محیط اطراف ارتباط برقرار می کرد و پزشک مربوطه نیز راضی بود و می گفت تا چند روز آینده مرخص می شود.

پدر صبا ادامه داد: ولی متاسفانه در تاریخ ۲۰/۴/۸۷ زمانی که پرستار داشت گاز زیر تراک را تعویض می کرد تراک از جای خود بالاتر آمد و صبا شروع به نا آرامی می کند و مادر صبا که در آن لحظه بر بالینش بوده هر کاری می کند نمی تواند او را آرام کند و بعد از آن نیز وقتی پرستار به اتاق مراجعه می کند از مادر صبا می خواهد که اتاق را ترک کند و مادر صبا علی رغم که نگران دلبندش بوده با بی میلی ای سی یو را ترک می کند در حالی که صبا برگشته بود و همین طور مظلومانه نگاهش می کرده و گریه می کرده و متاسفانه پرستار نیز توجه ای به بررسی دلیل نا آرامی صبا نشان نمی دهد زیرا که در حال انجام کارها برای تعویض شیفت کاری بود. مادر صبا نیز معتقد است ناآرامی صبا در آن لحظه به خاطر مشکل تراک او باشد چون بعد از تعویض گاز زیر آن تراک بالاتر آمد و صبا ناآرام شد.

پدر صبا ادامه می دهد: در ساعت حدودا ۲۰/۷ دقیقه صبح توسط یکی از دوستانمان که در ای سی یو بود به ما خبر داده شد که سریعا به درب ای سی یو بروم چون حال صبا بد شده وقتی به درب ای سی یو رفتم و درب برایم باز شد سریعا با وجود ممانعت به داخل رفتیم و با جسم کبود و متورم و بی جان دخترم مواجه شدیم که وقتی علت را جویا شدیم به ما گفتند تراکستومی صبا جابه جا شده و ما نتوانستیم آن را جا بگذاریم و رزیدنتها هم سر جلسه امتحان بودند و “گلدن تایم” را از دست داده ایم وصبا مدت زیادی حدود ۲۰ دقیقه بدون اکسیژن بوده و با وجودی که این طفل معصوم زمان زیادی بدون اکسیژن بوده و کادر درمان نیز این موضوع را می دانستند که طی این زمان صدمات شدیدی به این طفل معصوم وارد شده ولی پنج بار او را شوک می‌دهند که قلب صبا کار کرد اما مغزش خواب رفت و در حالت کما قرار گرفت.

وی ادامه داد: زمانی که بنده با وجود ممانعت به داخل ای سی یو رفتم صبا مثل بادبادک دچار تورم بود و کبود شده بود و عکسی حدود سه الی چهار ساعت بعد از صبا گرفتم که به خوبی این موضوع در آن مشهود است. بعد از گذشت یکروز صبا از کما خارج شد و ضریب هوشش از سه به پنج رسید و دستگاه کمک تنفسی را از او باز کردند و خودش تنفس بدون کمک دستگاه داشت و پس از حدود ۱۰ روز نیز او را که در حالت زندگی نباتی بود از بیمارستان مرخص کردند و به خانه آوردیم و تا به حال از او در خانه به صورت ۲۴ ساعته نگهداری می کنیم که خدا را شکر پس از گذشت دو سال و دو ماه از این موضوع به لطف خالق یکتا بنا به تایید پزشک صبا از زندگی نباتی خارج شده و امید به بهبودش است.

وی عنوان کرد: از کادر درمان نیز شکایت کرده ایم ولی تاکنون جواب قانع کننده ای دریافت نکرده ایم و به خیلی از مقامات نیز نامه نگاری در مورد وضعیتمان داشته ایم ولی توجهی نمی شود.

پدر صبا بیان کرد: با توجه به هزینه های سر سام آور نگهداری در تاریخ ۲۱/۲/۸۹ مجبور به فروش کلیه ام شدم و مبالغ زیادی نیز طی این مدت مقروض شده ایم و در مورد شکایتمان نیز اصلا توجه ای به صحبت ما که می گوییم چرا فرزندمان که دارای علائم نرمال بوده در عرض ۴۰ دقیقه از ضریب هوش ۱۰ به سه رسیده و به کما رفته نمی کنند و فقط می گویند قصوری نشده و توضیح واضح در مورد دلیل ایست قلبی و جابجایی تراکستومی، نبود پزشک در آن وقت، پنهان کردن مننژیت از ما و… نمی دهند و در عوض با ایجاد حاشیه بنده را متهم به اخاذی از مردم و قصد جلب کمک و ارتباط با خارج از کشور  می کنند و جالب اینکه با وجود مدارک دولتی که دارم مسئله اهدا کلیه ام را فریبکاری می دانند.

پدر صبا صحبتهایش را به پایان رساند، نگاهم به صبا افتاد و احساس کردم هرآنچه را که پدرش برایم توضیح داده را متوجه شده، نگاه خیره اش به رو به رو را یکساعت قبل دیده بودم اما الان در نگاهش کمی تغییر می دیدم، نگاهش غمگین بود خیلی غمگین بود، گویی او هم تمامی دردی و رنج پدرش را لمس می کند احساس کردم او هم نگران است.

برای تخت نشینی صبا هنوز خیلی زود است، او باید بوزد و روح پدر و مارش را جلا بدهد، او باید خنکای نسیم زندگی خانواده اش باشد. برای صبا خیلی زود است که ساعتها در تخت بیماری بخوابد.

اسامی بیمارستان و افراد مرتبط با این موضوع در خبرگزاری مهر محفوظ است. خبرگزاری آماده انتشارپاسخ و توضیحات مسئولان امر در این رابطه است.(جهت دیدن عکسهای کامل به لینک خبرگزاری مهر در ابتدای مطلب بروید)

صبا ۱ ماه قبل از بیماری

دسته‌بندی نشده ۱۱ نظرات »

گزارش از خبرنگار ایسنا / علی محمد پشوتن

سرگذشت صبا, صبا در روزنامه ها, صبادروب ۱ نظر »

خبرگزاری دانشجویان ایران -

فارس گزارش از خبرنگار ایسنا / علی محمد پشوتن

صبا تمام بهانه زندگی مان است، هر روز و شب نفس با نفس او در کنار بسترش، خدا را نزدیک و نزدیک‌تر حس کرده‌ام، با هر ضربان نبضی که زیر انگشتانم، حس بودن، حس حیات را از قلب پاره تنم به من انتقال می‌دهد و با هر ضربان دنیایی حرف را برایم بازگو می‌کند. به گزارش خبرنگار ایسنا از شیراز، این بخشی از صحبت های پدر و مادر صبا است، دختری که در فاصله‌ای کوتاه، از حیاتی طبیعی به مرحله‌ای سخت از زندگی پا گذاشت تا آزمایش سخت خانواده‌اش آغاز شود، آزمایشی برای خدایی شدن. زیبا‌ست، با آن چشم‌هایی که دیگر فروغی ندارد، لبخندهای کودکانه زیباترش هم می‌کند، چه سخت است برای مادری که دیروز در لباس مدرسه شانه بر موهای دلبندش می‌زد و امروز بر تخت بیماری، موهایش را گیس می‌کند. مادر صبا، دختر نباتی، می‌گوید: آرزوها داشتیم برای تنها فرزندمان، حالا دخترکان را که می‌بینم، وقتی از مدرسه باز می‌گردند یا به مدرسه می‌روند، دلم می‌گیرد و به خدا پناه می‌برم، به دعا، به نیایش، به نماز و نگاهش می‌کنم و از خود می‌پرسم، به چه گناهی!! او می‌گوید: اگر بیمار نشده بود، حالا باید قبولی کلاس دوم دبستان را برایش جشن می‌گرفتیم باید صدای زیبایش را وقتی گنجشکک اشی مشی می‌خواند در میان دیوارهای خانه می‌شنیدیم، اما امروز صدای دیوانه کننده مکش دستگاه ساکشن و صدای ریز تنفس‌های خش‌دارش را می‌شنویم. می‌گوید: دوسال است آرزوی شنیدن کلمه مادر را از زبان دخترکم دارم، دو سال است چشم به چشمان بی‌فروغش می‌دوزم و از خدا می‌پرسم، فقط جای دختر من در میان این جهان به این بزرگی کم بود،‌او جایی را تنگ کرده بود؟ و باز به‌خودم نهیب می‌زنم که ناشکر نباش، لااقل حالا هست، دستانش را حس می‌کنی، وگرمای تنش را، تر و خشکش می‌کنی، گمان کن نوزاد است، بی‌پناه و نیازمند به پرستاری تو. به گزارش خبرنگار ایسنا، وقتی نامه دوستش را می‌خوانم، سخت می‌شود نگه‌داشتن اشک‌ها، وقتی مادرش را نگاه می‌کنم که چه صبور کنارش می‌نشیند و آرام به او می‌رسد، دلتنگ حقوق کودکان،‌ حقوق بیماران، حقوق بشر می‌شوم. پدر صبا می‌گوید: به همه جا رفته‌ام، وزرای بهداشت و رفاه، معاونانشان، رئیس دانشگاه پزشکی شیراز و رئیس بیمارستان نمازی، سازمان نظام پزشکی و … اما هیچ کس نمی‌شنود، همه به‌ظاهر هم‌دردی می‌کنند، اما در عمل، هیچ، دریغ از یک عذرخواهی. می‌گوید: مگر می‌شود، کودک من تا ساعت شش صبح که مادرش کنارش بود، آرام به حرف‌های او گوش می‌داد اما بعد از آنکه گاز زیر تراکش تعویض شد ناآرام می‌شود و بعد هم مادرش را به دلیل اعتراض از اتاق مراقبت‌های ویژه بیرون می‌کنند و ساعتی بعد هم، جسم ناتوان دخترم را که اینگونه معصوم بی‌پناه نیازمند دست لطف دیگران شده است، به‌ما تحویل دادند، واگذارشان به خدایی که همه چیز را می‌داند. پدر صبا در حالیکه دستش را روی پهلوی چپش گذاشته می‌گوید: ادامه مطلب »

خدایا……………………………

زمزمه های تنهائی ۳۶ نظرات »
بابائی جون صبا :امشب(۶/۱۱/۱۳۸۹) واقعا شب سختیه اخه ۳ سال پیش تو همچین شبی مریضیت رو تشخیص دادن وای که چه شبی بود بارون هم میومد تو بغلم بودی وقتی میخواستی ام ار ای بشی اروم نمیگرفتی و همش میگفتی میترسم دیدن چاره ات نمیکنند به من هم کاور مخصوص دادن و امدم پائین پات نشستم و پات رو گرفتم تو دستام تا تو اروم بشی . بابائی یادم نمیره وقتی برای بار اول میخواستی بری اتاق عمل چقدر گریه میکردی و التماس حتی به پر ستارا با زبون بچگی میگفتی من اتاقای بیمارستان رو تمیز میکنم ولی عملم نکنید برای همین هم تو ای سی یو اسمت رو گذاشته بودن کوزت  مگه میشه من و کسائی که این صحنه ها رو دیدیم  حرفات فراموشمون بشه .بابائی نمیدونی چه به من داره میگذره اخه عزیز دلم ۱۸ بار رفته اتاق عمل والان هم ۹۲۸ روزه بعد از ایست قلبی در آی سی یو که صداش رو نشنیدم ولی من هنوز زنده هستم چه بی وجدانم من منی که طا قت یه تب کو چکت رو نداشتم .بابائی نمی دونی وقتی از مدرسه ات زنگ زدن برم وسائلت رو تحویل بگیرم چی به سرم اومد وقتی مدیر مهد دفترت رو نشونم داد اخه ازت سوال کرده بودن کی رو بیشتر دوست داری گفته بودی بابا افشین اخ که چه سخت بود .یادته ظهر زنگ میزدی ببینی  کی میام خونه .یادته با دستای کوچیکت برام چای میاوردی وتا برسی پیشم همه رو ریخته بودی اخ که همون هم خوشمزه بود .بابائی اخه کی بلند میشی تا با هم اهنگهای احسان خواجه امیری گوش کنیم اخه کی بلند میشی تا باز هم سرت رو بزاری رو  سینه ام و خوابت ببره مگر خودت این شعر رو نمی خوندی دختر عشق باباشه بابا عاشق کاراشه   خوب تو رو به همین عشق باباو دختری قسم بلند شو  . اخ بابائی چه روز خوبی بود ۱۳/۶/۸۱  وقتی دنیا امدی چقدر از خوشحالی گریه کردم وقتی دادنت بغلم میلرزیدم و تا امدی بغلم به خدا قسم که چشات رو باز کردی و نگام کردی… اخه خدایا چرا؟؟؟؟چرا اینجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا اخه؟؟؟ فقط خواستی ۶ سال خاطره داشته باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فقط خواستی مهرش رو حسابی تو دلم کنی ؟؟؟آخه خدایا چرا؟؟؟ خوب یادمه ساعت ۶ صبح بود که به این دنیا پا گذاشتی برای همین اسمت رو گذاشتیم صبا…یادم نمیره بار اولی که بردمت سینما با صدای بلند و با همون حال بچگی گفتی وای چه تلویزیون بزرگی ….همه گفتند اگر جاهای بلند بری و خدا رو صدا کنی حتما صدات رو میشتوه خدایا خودت شاهدی که بارها این کار رو کردم پس چرا جوابم رو نمیدی؟؟ خدایا خودت شاهدی چقدر دارم به درگاهت ضجه میزنم پس چرا جوابم رو نمیدی ؟؟ مگر من چی میخوام  لایق نیستم خوب تو بزرگی ببخش باز بهم فرصت جبران بده خودت بهتر میدونی صبا تمام زندگیمه صبا نفسمه خدایا تو که از قلب بندهات بهتر اگاهی خدایا الان ارزومه صدای صبا رو بشنوم همه جونم رو بگیر ولی صبا رو لا اقل به مامانش برگردون این بیچاره داره تلف میشه داره دق میکنه  بخدا سخته وقتی هم سنهای صبا رو میبینیم  ولی صبا یه گوشه ای خوابه .بخدا سخته . صبا بابائی بلند شو .بابائی منو ببخش آخه روز کودک با مامانت خیلی دلمون گرفته بود چون یادمه تو هر سال روز کودک از ما کادو میگرفتی دیگه طاقت نیاوردیم و خیلی از اسباب بازیهات رو بردیم دادیم بهزیستی برای بچه ها فقط گفتیم برات دعا کنند میدونم از این که به وسایلت دست زدیم ما رو میبخشی .الان بابائی ساعت ۳:۲۰ دقیقه شب هست وهمه خوابن ولی من و مامانت بالای سرت نشستیم و بیداریم آخه میگیم حتما صدامون به خدا میرسه و بعد از ۳ سال و۱ماه مریضی تو رو به ما بر میگردونه . بلند شو بابائی هنوز هم بعضی روزا بی اختیار میرم سوپری و برات خوردنی میخرم میام میزارم بالا سرت. عزیز دلم بلند شو  مگر دوست نداشتی پیش داداش سهیل گیتار زدن یاد بگیری .خوب بابا جونی پاشو دلم داره از غصه میترکه ..بابائی هستی .ولی با دلتنگی هستی و فقط بغض تو گلومون گذاشتی .میدونم بابائی تو هم ناگزیر تن به سر نوشت دادی ولی من منتظر میمونم .خدایا خودت کمکمان باش .پناهمان باش .میدونم شاید امانت دار خوبی نبودیم ولی رعوفی و بخشنده از سر تقصیرمان بگذر اگر نا خواسته مرتکب قصوری شده ایم .خدایا جوابم رو بده صبا رو بهمون ببخش قابلمان بدان و امانتت رو بهمان برگردان .خدایا نذار بیشتر از این در غم صبا بسوزیم اون را بهمون بر گردون خدایا  خدایا………………………………………….

گل ابدی ۱

دلنوشته ها ی دوستان صبا ۲ نظرات »

.

امشب چه شبی روشن و زیبا و مصفاست / احسنت، به این جشن دل انگیز که برپاست

گویا که گلی پای نهاده ست به گیتی / کز فرّ و شرف، آبروی جمله ی گلهاست . . .

تولدت مبارک

میلادت ای دوست مبارک باشد

پیوسته دلت شاد سعادت باشد

هر سبزۀ سبز رنگ بهارت باشد

راهـت سپید راه عــدالـت باشد

چـــشـــم شــادی نگارت باشد

ایــــــزد پـشـت و پـناهت باشد

میلادت ای دوست مبارک باشد

دلـشاد ازین اهل جماعت باشد . . .

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

وجود پاکت اومد تو جمع و خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این روز و تو این ماه

از آسمون فرستاد خدا ۱ ماه زیبا

تولدت مبارک

تولد، تولد

تولدت مبارک

مبارک مبارک

تولدت مبارک

لبت شاد و دلت خوش

چو گل پرخنده باشی

بیا شمعا رو فوت کن

که صد سال زنده باشی

تولد، تولد

تولدت مبارک

مبارک مبارک

تولدت مبارک

بیا بندازیم امشب

یه عکس یادگاری

همین شب که شکفتی

مثل گل بهاری

تولد، تولد

تولدت مبارک

مبارک مبارک

تولدت مبارک

صبا جونم دو روز دیگه تولدته
اما من کنارت نیستم
خیلی دلم می خواست باشم از خدام بود که باشم اما متاسفانه نیستم
*&lt:-P partyتولد مبارک فرشته خدا روی زمین زود خوب شو که از اشتیاق دیدارت دارم می میرم دیگه طاقت صبر کردن ندارم زودی بیا تهران که بتونم نوازشت کنم عزیزدلم

گل ابدی

دلنوشته ها ی دوستان صبا ۱ نظر »
نامه ای به صبا ی نازنین و قوی ام :۲/۶/۹۲
سلام نازنینم
الان که در حال نگاشتن این نامه هستم کیلومتر ها ازت دورم
در حالی این نامه را می نویسم که حتی نمی دانم به دست ات خواهد رسید یا خیر
می نویسم برای آن که بدانی استواری ات همیشه برای من از تو یک نماد مقاومت در برابر سختی ساخته است
عزیزدلم می خواهم بدانی در طی این سال هایی که تو نازنین و عزیز دلمان در بستر بیماری هستی
تمام مردم ایران نه نه به کمک این دهکده جهانی (اینترنت) تمام جهان تو را می شناسند
دعای میلیارد ها شاید هم بیشتر از مردمان جهان بدرقه راه تو و خانواده عزیز ات خواهد بود
همه مت برای سلامتی ات دست به دامان خدا شدیم
اما من در حکمت خدای بزرگمان مانده ام . نمی دانم چرا بهترین بنده هایش را با سخت ترین چیزها امتحان می کند
بیماری فرزند یکی از سخت ترین و دردناک ترین امتحان هایی است که می شود از یک پدر و مادر گرفت . 
من در طی تمام این سال ها صبر و استقامت والدین عزیز تو را تحسین کردم و برای تو عزیزدل مان هم سلامتی
 خواستم
سلامتی ای که به دست خواهی آورد و من  مطمئنم با این اراده فولادینی که تو نازگل مان در مقابله با این بیماری
از خود نشان دادی 
بدون شک قابل تحسین و قدردانی است و جای شکرش هم باقی است برای تک تک ما
صبای نازنینم از این که شنیدم برای چندمین بار از زیر تیغ جراح ها به سلامتی بیرون آمدی خوشحالم
اما ناراحتم از این که نمی دانستم و خبر نشدم و ای کاش می دانستم . هر چند که همان حکایت قدیمی است
که ( خرما بر نخیل و دست ما کوتاه ) یعنی راستش خب اینقدر تو فرشته نازنینم از من دوری که هرگز نمی توانستم
پشت در اتاق عمل توی آن لحظات مرگ آور و دردناک کنار مادر عزیزت باشم که مثلا بلکه تسکینی بشوم بر دردهای
بی درمان شان . تسکینی شاید برای خودم باشد .
باز همان حکایت قدیمی است که باید بگویم پدر و مادر تو صبا جون بی شک دوتا از بهترین فرشته های خداوند بزرگ
و متعال هستند . چون خدا بهترین و با ایمان ترین بنده هاش را به بدترین روش ممکن امتحان می کند چون مطمئن
است که آن ها هیچ وقت از راه بندگی شان کج نمی شوند و برای رسیدن به هدف شان راه دیگری جز بندگی را
انتخاب نخواهند کرد .در انتهای نامه ام هم از تو نازنین و مادر و پدرت هم خواهش می کنم در لحظات راز و نیاز
هایتان با معبود یگانه ما همه مردم ایران را نیز مد نظر قرار دهید . عزیز دلم دختر خوشگلم فرشته من عروس خانم
نازنینم چشم هات را باز کن پاشو گلم عروسک هات انتظار مادرشان را می کشند . ۶ سال است چشمانشان در
انتظار بیدار شدن تو مانده است ۶ سال است هیچ بچه ای با آنها بازی نکرده . آنها فقط مامان صبا ی گلشان را
می خواهند.خانه صدای خنده هایت را کم دارد صبا جان . خانه صدای تق تق کردن پاشنه کفش های بجگانه ات را
کم دارد صبا ی نازنینم . مادر گلت چشم انتظار بود تا دخترش به این سن ها برسه تا پاهای کوچولوشو بکنه توی
کفش های پاشنه بلند مامانش چادر رنگی خوشگلش را سرش کنه و بره خاله بازی . پس کی می خوای به این
 آرزوهای نازنین مادرت جامه عمل بپوشانی؟
در نهایت هم صبا جان من دوستت دارم عزیزدلم . بی نهایت دوستت دارم . سلام منو به فرشته های دور تخت ات
برسون .
دستان مهربان مادر عزیزت را هم می بوسم که تمام این ۶ سال را از شما پرستاری کرده
عزیزم پاشو و امیدشون را ناامید نکن ناز گل خانم

صبا بابائی….

زمزمه های تنهائی ۲۰ نظرات »

صبا بابایی -عزیز دلم – تمام زندگیمان ببین عزیزم ما داریم تمام تلاشمان را می کنیم تا توخوب شوی ..عزیز دلم آخه تو تمام امیدمانی … ما به عشق تو زندگی می کنیم …منو مادرت نفس فقط بخاطر تو می کشیم… نمی دونی بابابی جون وقتی بوت می کنم چه حس و حالی پیدا میکنم …می خواهم که دنیا نباشد و توباشی… تمام هستیم  فدای تو.. من حاظرم برای بودن تو برای خوب شدن توحتی جونم رو هم بدم تو برام امید بودی و هستی … تو برایم نویدزندگی بودی وهستی …الان که دارم این سطرها را می نویسم خدا شاهد می گیرم که جز فکر خوب شدن تو هیچ چیزی در مخیله و ذهنم نیست… بابای وقتی برات صحبت می کنیم وتو جوابمان را با حرکات چشم میدی نمی دونی چه حالی می شیم… بابابی وضعیت جوری شده که خیلی ها بریدن ولی بخدا ما هنوز امیدواریم … امید به خوب شدن تو …امید به دوباره صحبت کردن تو… زندگی ما – هستی ما – امید ما صبای ما

خبر خیلی خیلی مهم(حتما نظرات خود را در مورد این پست جهت اطلاع دیگر عزیزان بگذارید)

احساس من ۲۳ نظرات »

امروز(۲۷/۳/۱۳۸۹) جوابیه ای از طرف دانشگاه علوم پزشکی شیراز برای خبرگزاری ایلنا فرستاده شده و بنده را متهم به جلب افکار عمومی نموه اند که بنده نیز جوابیه ای را برای این خبر گزاری ارسال نمودم و در خواست نمودم عین جوابیه اینجانب و عکس صبا را بعد از ایست قلبی در آی سی یو برای قضاوت توسط افکار عمومی و همو طنان عزیز  در سایت این خبر گزاری قراردهند   

توضیح دانشگاه علوم پزشکی شیراز در مورد یک گزارش

مدیر روابط‌عمومی دانشگاه علوم‌پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی‏ استان فارس در مورد گزارش «فقط پنج دقیقه غفلت «صبا» را خاموش کرد» که در تاریخ ۹خردادماه سال جاری منتشر شده بود، توضیحی را ارسال کرده است.

ایلنا: مدیر روابط‌عمومی دانشگاه علوم‌پزشکی و خدمات بهداشتی درمانی‏ استان فارس در مورد گزارش «فقط پنج دقیقه غفلت «صبا» را خاموش کرد» که در تاریخ ۹خردادماه سال جاری منتشر شده بود، توضیحی ارسال کرده که در زیر می‌آید‏.
لازم به توضیح است که، خبرگزاری ایلنا‏ نام بیمارستان محل درمان این کودک را از گزارش حذف کرده بود، اما مدیر روابط‌عمومی در توضیحات خود نام بیمارستان را اعلام کرده، این خبرگزاری هم متن ارسالی را بدون تغییر،منتشر می‌کند:
با توجه به درج مطلبی تحت عنوان «تنها پنج دقیقه غفلت صبا را خاموش کرد» در آن رسانه مطالب زیر به استحضار می‌رساند خواهشمند است طبق قانون نسبت به درج جوابیه اقلام فرمائید.
همان‌گونه که قبلا نیز به مطالب مشابه مندرج در برخی سایت‌ها و وبلاگ‌ها پاسخ داده شده بیمار «صبا فروزنده» در تاریخ ۱۲/۱۱/۸۶ به دلیل ابتلاء به تومور بدخیم مغزی در بیمارستان‌ نمازی شیراز بستری شده و مورد درمان و عمل جراحی قرار گرفته است و با توجه به چسبندگی تومور به ساقه مغز امکان جداسازی و برداشتن کامل تومور به دلیل خطرات جانی امکان‌پذیر نبوده است و پس از آن نیز بیمار تحت درمان‌های شیمی درمانی و اشعه درمانی قرار گرفته است. وی مجددا در چندین نوبت با توجه به اختلال در عملکرد مغزی در بیمارستان یاد شده بستری و مورد مداوا قرار گرفته و در تاریخ ۲۰/۴/۸۷ نیز در زمان بستری در بخش در ساعت ۷:۳۵ دقیقه دچار کاهش ضربات قلب شده که بلافاصله اقدامات لازم و فوری توسط پرستاران مربوطه و پزشکان صورت گرفته و با تعویض لوله راه هوائی برای اطمینان از عدم وجود ترشحات، سطح هوشیاری بیمار حدود ساعت ۱۰ صبح افزایش یافته است. بر اساس گزارش پزشکان و پرستاران شاغل در بخش و بررسی پرونده موجود هیچ‌گونه کوتاهی در این زمینه صورت نگرفته است لکن والدین ایشان بر اساس احساسات عاطفی و به منظور جلب توجه افکار عمومی و برخورداری از مساعدت‌های مالی مردم خیراندیش و نوع دوست کشورمان و سازمان‌های ذی‌ربط اقدام به انتشار مطالب غیرواقع و برداشت‌های شخصی خود از این جریان نموده‌اند که با شکایت پدر وی پرونده ایشان در سازمان نظام پزشکی، پزشکی قانونی و سایر مراجع ذی‌صلاح مطرح شده و کلیه مراجع اعلام نموده‌اند که در روند درمان و بستری بودن بیمار هیچ‌گونه کوتاهی و اشکال از طرف بیمارستان و پزشکان و کارکنان مربوطه اثبات نشده است با توجه به اینکه بیماری وی از نوع تومور بدخیم مغزی می‌باشد به مرور زمان و با پیشرفت بیماری یکسری عوارض و اختلال در عملکرد اندام‌ها و دستگاه‌های مختلف بدن اتفاق خواهد افتاد. پیگیری‌های مکرر پدر نامبرده و مراجعه ایشان به افراد، گروه‌ها و ادارات و سازمان‌های مختلف و انتشار مطلب توسط وی و برخی سایت‌ها و خبرگزاری‌ها باعث پیگیری مجدد و درخواست کمیسیون پزشکی قانونی تهران بر اساس تقاضای شخصی وی شده است که باز این درخواست کمیسیون پزشکی از بیمارستان را به غلط دلیلی بر قانونی بودن گفته‌ها و مدارک خود دانسته است.
یادآوری این نکته ضروی به نظر می‌رسد که داشتن فرزندی در این وضعیت فشار مضاعفی را از نظر عاطفی و مالی بر خانواده تحمیل می‌کند و کمک‌های مردمی و انسان‌دوستانه مردهمی بر این زخم خواهد بود.
امید است آن خبرگزاری محترم با توجه به رسالت رسانه‌ای و به منظور تنویر افکار عمومی و پرهیز از هر گونه اقدامی که منجر به دلسردی خدمتگزاران نظام سلامت و پزشکان و پرستاران سخت‌کوش کشورمان گردد نسبت به اطلاع‌رسانی و رفع شبهات موجود اقدام نماید.
پایان پیام         جوابیه اینجانب به توضیح این دانشگاه

 

مسئول محترم خبر گزاری ایلنا:با سلام خدمت شما و همکاران محترم و هموطنان عزیز در پاسخ به جوابیه دانشگاه علوم پزشکی شیراز اینجانب علیرضا فروزنده پدر صبالازم میدانم مطالبی را جهت استحضار افکار عمومی به خدمتتان ارسال نمایم تا تو سط شما به اطلاع همه هموطنان برسد ۱:هیچ گاه نه من و نه خانواده ام نخواسته ایم از افکار عمو می جهت جلب حمایت مالی استفاده نمائیم زیرا اگر چنین بود بنده اقدام به فروش یکی از کلیه هایم در مورخ ۲۱/۲/۱۳۸۹ در تهران نمی نمودم و تمام تلاشم را در جهت جلب افکار عمومی طبق جوابیه این دانشگاه مینمودم تا کمکهای بیشتری جلب نمایم نه اینکه یک عمر با یک کلیه زندگی کنم:۲: مطالبی که کلا در مورد روند درمان فرزندمان گفته ایم کلا بر اساس واقعیت و مشاهداتمان بوده است و  همانگونه که قبلا نیز گفته ایم اگر فرزند ما دچار ایست قلبی شده آیا طبق عکس موجود که در سایت فرزندمان www.sabayepedar.com گذاشته ا یم و ساعاتی پس از ایست میباشد باید چنین دچار تورم و کبودی باشدو اینچنین دچار ضایعات شدید مغزی شود که به او ۹۴% معلولیت ذهنی جسمی حرکتی بدهند:۳: دانشگاه علوم پزشکی شیراز به جای متهم نمودن ما ابتدا باید بررسی نمایند که آیا رزیدنت سال اول اجازه تراکستومی صبا را داشته است چون طبق تائید بسیاری از پزشکان عمل تراکستومی باید تو سط رزیدنتهای سال بالاتر انجام میشد:۴: چرا زمانی که در خرداد سال ۱۳۸۷ که فرزندم دچار دل  درد بود و دلیل آن توسط رزیدنتها مشخص نمیگردید و حدودا ۷ بار دیگر این کودک روانه اتاق عمل شد و باعث گردید دچار مننژیت شود این مو ضوع را از ما پنهان نمودن زیرا که اطلاع داشتن از و ضعیت بیمار جزء حقوق بیمار میباشد واین عدم اطلاع رسانی توسط رزیدنتها باعث شد شانس این کودک جهت انتقال به بیمارسانی بهتر جهت درمان از دست برود:۵:در صبح ۲۰/۴/۱۳۸۷ که این اتفاق پس از ۱۲ بار عمل جراحی برای صبا پیش آمد هیچ کدام از رزیدنتهای نوروسرجری بدلیل شرکت در امتحان ارتقاء  سطح سالیانه حضور نداشتند و به گفته پرستاران آنان هر کاری مینمودن نتوانسته اند کا رخاصی انجام دهند من در اینجا این اختصار مطالب را جهت اطلاع افکار عمومی به عرض رساندم و جوابیه کامل را ارسال مینمایم و فقط صحبت ما از ابتدا این بوده که نگذارید به دلیل سهل انگاری برخی از افراد بی مسئو لیت صبا های دیگر تحویل جامعه شودو مطالب دیگری نیز بوده که تماما به مقامات مسئول جهت بررسی گفته ام و در آخر این را میگوئم که آقایان ما را میتوانند متهم به همه چیز نمایند ولی در آخر خدایی میماند و محکمه عدل الهی که هیچ کس از آن فراری نمی تواند باشد و حقایق را انکار نمایدو مسئو لین دانشگاه علوم پزشکی شیراز شایسته بود تا قبل از ارسال جوابیه تماسی با ما بر قرار مینمودند و صحبتهای ما را میشنیدن زیرا که بنده مکاتبات زیادی با دفتر ریاست دانشگاه علوم پزشکی شیراز چه از طریق ایمیل و فاکس در آذر ۱۳۸۸نمودم و اعلام نمودم که حاظر به حضور در دفتر ایشان و توضیح کامل میباشم ولی جوابیه ای به بنده ندادند و در آخر یاداور میشوم که فراموش ننمائید صبا در آی سی یو بزرگسالان این بیمارستان دچار افت ضربان قلب گردید پس اگر به فرزندم سریعا رسیدگی شده چرا دچار چنین ضایعات شدید مغزی شده؟؟؟؟ (طبق سی تی اسکن موجو د)ودر مورد ساعت این اتفاق باید بگویم طبق نتهای موجود هر کس ساعتی را اعلام نموده به عنوان مثال پزشک اتندینگ اعلام داشته ساعت این اتفاق ۷٫۳۰ دقیقه بوده وایشان ساعت ۷٫۳۵ دقیقه بر بالین صبا آمده و همه هم میدانیم در موارد این چنینی دقایق مهم هستند  پس لطفا قبل از ارسال جوابیه و زدن تهمت سوء استفاده از افکار عمومی مدارک موجود را کا ملا بررسی نمائید(همانگونه که تاریخ بستری صبا را دقیقا نمیدانید)و در آخر نه من ونه خانواده ام منکر زحمات خیلی از پرسنل زحمتکش و مدیریت محترم این بیمارستان نیستیم زیرا اگر چنین بود در ابتدای بیماری فرزندمان و پس از انجام مراحل رادیوتراپی که ام آر آی انجام شد و خبر های خوبی برایمان داشت در روزنامه خبر جنوب در ابتدای سال ۱۳۸۷ از پرسنل زحمتکش مربوط به آن دوره درمان تشکر نمی نمودیم ولی صحبت اصلی ما به اتفاقات پیش آمده از خرداد ۱۳۸۷ به بعد میباشد که ما فرزندمان را بدلیل دل دردی که داشت و رزیدنتها دلیلش را تشخیص نمیدادن و پزشک مربوطه نیز خارج از کشور بود به بیمارستان نمازی آوردیم و رزیدنت مربوطه بدون توجه به وضعیت صبا و بر طرف شدن مشکل دل درد او را در حضور شهودی که داریم مرخص نمود ولی باز شب همان روز به فاصله چند ساعت بدلیل مشکل قبلی صبا او را به همان بیمارستان بردیم و توسط رزیدنت سال بالاتر سریعا بستری شدو با افرادی خاص از کادر درمان فرزندمان که خودشان به واقع نمتوانند درپیش وجدانشان خود را بفریبندمیباشد و ما در همه حال سر تعظیم در برابر پرستاران زحمتکش و با وجدان فرو میاوریم در ضمن کلیه مدارک موجود  و جوابیه کامل را در صورت نیاز برایتان ارسال مینمائیم….. با تشکر

مطلب مهم اینکه صبا در مورخ ۸/۱۱/۱۳۸۶ ساعت ۱۱ صبح در بیمارستان نمازی بستری گردید نه ۱۲/۱۱/۱۳۸۶ صبا در فردای ایست قلبی افزایش هوشیاری داشت نه در روز ایست قلبی …مدیر محترم روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی شیراز آیا تا به حال دیده بودید که مریضی آن هم کودک در کمتر از ۳۰ روز در آی سی یو بزرگسالان دچار زخم بستر و له کردگی شدید در ناحیه رانها شود ؟؟؟ولی صبای ما اینچنین شده بود و آثار آن را هنوز بر بدن دارد !!!!!!آیا شما را در جریان گذاشته اند که قبل از وقوع این مسائل در ابتدای خرداد ۱۳۸۷ روزی که داشتند دستگاه سی تی اسکن جدید را کار میگذاشتند یکی از رزیدنتهای محترمتان در حضور چند تن از اعضا فامیل به من گفت واقع بین باشم و بیایم رضایتی بدهم تا صبا (به صرف داشتن توموری که طبق مدارک دیگر رشدی نداشته) تحت اختیار علم قرار گیرد تا بر رویش کار و تحقیق شود آیا این است اخلاق پزشکی؟؟؟؟؟؟حتما تلفنهای که از سوی برخی نیز بما بواسطه شکایت شد و عنوان میکردن چرا شکایت نموده اید را منکر میشوند خوب اگر چنین شد پرینت تلفن منزلم را بگیرید و دلیل تماسها را بعد از گذشت چند ماه از ترخیص فرزندم از بیمارستان را توسط آن اشخاص تماس گیرنده مشخص نمائید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آیا این اتفاق اگر برای عزیزان خودتان نیز بوجود آمده بود باز هم اینچنین جوابیه میدادید واگذار آنان که جو سازی میکنند و مسببان این اتفاق که برای کودکمان افتاده با خداوندزیرا که خاطره ودرد زخمهای که بر پیکر فرزندمان و خانواده ما وارد شده هیچ گاه از ذهنمان پاک نمی شود ……امان از آه مظلوم شما خود نیز خانواده دارید

خودتان تشابهات این گزارش از خبر گزاری ایسنارا با ماجرای دردو غم وسرگذشت ما ببینید!!؟؟؟

بیماران دیگر نظری نیست »

۳۰/۵/۱۳۸۹  به نقل از خبرگزاری ایسنا: پدرم را سالم تحویل دادیم، یک تن نحیف و نذار تحویلمان دادند خبرگزاری ایسنا:بلایی که اسارت بر سرحاجی نیاورد، بیمارستان آورد  آرام و صبور مقابلم می‌نشینند و شمرده اتفاقاتی که هر آدم استواری را خموده می‌کند، بازگو می‌کنند، اتفاقاتی که ظرف قریب به چهل شبانه‌روز ماندن اجباری در بزرگ‌ترین و مجهزترین بیمارستان دولتی جنوب کشور برسرشان آورد تا امروز فریاد بای ذنب را در لابه‌لای کلامشان فریاد می‌زند. به گزارش خبرنگار ایسنا از شیراز، این‌بار هم حکایت دردهای یک بیمار است، دردهایی که نبود، اما آمد، دردهایی که نمی‌توان به پای تقدیر گذاشت و صبوری کرد بر آنها، که اجر دارد صبر، دردهایی که می‌شد نباشد، دردهایی که دل را ریش می‌کند، نه از بودنشان، از آنان‌که درد را هبه کردند و زیر بار نمی‌روند، دردهای جسم را می‌توان به‌صبر از سر گذراند و پای امتحان خدا نوشتشان اما درد بزرگ بی‌مسوولیتی را چه کنیم. مریم کوثری به اسم پدرش که می‌رسد، با افتخار می‌گوید، از دوران اسارتش، از ده سالی که او کودکی بود و صبوری‌ها را مادرش کرد، از روزهای بعد اسارت و دردهایی که اسارت همراه پدرش کرد، از استواری مردی که در راه دفاع از این آب و خاک از همه‌چیزش گذشت و خم نشد، اسارت و همه سختی‌های اسارت نتوانست بشکندش، اسم حاج جواد برایش سراسر افتخار است و عزت. اما از تمام آن استواری و عزت، از آن قامت رعنایی که یادآور روزهای سخت دفاع مقدس بود و پر از ردهای باقی‌مانده از شکنجه‌هایی که بعثیون برای شکستن مقاومت دلیرانه‌اش بر جسم و جان او جا گذاشته بودند، امروز یک تن نحیف بر تخت بیمارستان مانده،‌ تنی که دیگر حتی مریمش را هم نمی‌شناسد تا به سلامش لبخند بزند و به بالیدنش شادمان شود. به گزارش‌ایسنا، عصر پنجشنبه پذیرای دختر و داماد حاج جواد کوثری بودیم تا از پدرشان بگویند، از آنکه همه عزتشان است، بگویند شاید اتفاقی خوب رقم بخورد و دیگر هیچ مریمی شاهد آن نباشد. مریم گفت: سال‌ها بود که پدرم از یک درد رنج می‌برد، دردی که پزشکان تشخیص نمی‌دادند و در نهایت یک‌نفر درد را شناخت، فهمیدیم که به لیست بیماری‌های پدر باید دیسک تورانیک را هم باید اضافه کنیم، دیسک یکی ازمهره‌های کمر در ناحیه مقابل قفسه سینه و به تشخیص پزشک پدر تنها باید صبوری می‌کرد اما بعد از سال‌ها، اردیبهشت ماه امسال دیگر زندگی سراسر رنج شده بود برای پدر. فرزند جواد کوثری ادامه داد: به پزشکش که مراجعه کردیم در‌خواست MRI اورژانسی کرد و ما شهر را زیرو رو کردیم تا آزمایش را انجام دادیم و جواب را آوردیم، تشخیص عمل سریع دیسک بود، یک بیماری نادر که مشابه آن در کشور بسیار کم است، هراس به‌دلمان افتاد، خواهش کردیم که در یک بیمارستان خصوصی کار عمل جراحی پیگیری شود اما به اصرار پزشک نمازی را به عنوان بیمارستان انتخاب کردیم حال آنکه دلمان راضی نبود اما دکتر تضمین داد که اتفاقی نخواهد افتاد. به‌گزارش ایسنا، مریم گفت: بعد از تلاش بسیار نوبتی برای ششم تیرماه گرفتیم و سر موعد به بیمارستان مراجعه کردیم تا مقدمات عمل را آماده کنیم اما شب قبل از عمل به ما اعلام کردند که چون خواهر رئیس بیمارستان یک عمل اورژانسی دارد، جراحی پدرم یک‌هفته با تاخیر انجام می‌شود، مانده بودیم که آن‌همه اصرار و این تاخیر در یک منطق نمی‌گنجید اما با تلخی پزشک و دیگران روبرو شدیم، تلخی‌هایی که هضم آن راحت نبود. او اضافه کرد: به تشخیص پزشک پدر یک‌هفته را در بیمارستان ماند، یک‌هفته‌ای که شد نه روز(۹ روز) و شب عمل متوجه شدیم که قند خون پدر ۵۰۰ است، حال آنکه پرستاران سرم قندی نمکی به او تزریق می‌کردند، علت را جویا شدیم گفتند جز این سرم دیگری در بیمارستان نیست!!! خودمان سرم نمکی تهیه و با مراقبت از پدرم قند خون او را تا ۱۹۰ کاهش دادیم تا آماده عمل شد. مریم به سختی آب دهانش را فرو می‌دهد، انگار روزهای سخت تیرماه مقابل دیده‌اش قطار شده باشد، بغضش را فرو خورد و گفت: پدر را تا استیشن اتاق عمل همراهی کردم، روز ۱۵ تیرماه بود ساعت ۷ صبح که پدرم را به اتاق عمل بردند اما دکتر ساعت ۱۰ و ۱۵ دقیقه آمد و ما همچنان در اضطراب ماندیم پشت در تا ساعت ۲ که پزشک جراح از اتاق بیرون آمد و اظهار کرد عمل راحت‌تر از آنچه گمان می‌کرده انجام شده و ما شکر کردیم اما خبری از پدر نبود، ریکاوری می‌گفت هنوز در اتاق عمل است و اتاق عمل می‌گفت به ریکاوری منتقل شده تا اینکه ساعت از چهار گذشته بود که متوجه شدیم او را مستقیم به آی سی یو منتقل کرده‌اند، اتفاقی که نادر بود!! دختر حاج جواد سخت‌تر از قبل حرفش را ادامه می‌دهد: انتظار برای به‌هوش آمدن پدر طولانی شد و تمام وجودمان را نگرانی گرفته بود، بلاخره بعد از چهار ساعت یکی از رزیدنت‌ها خبر داد که پدر خونریزی کرده و باید دوباره به اتاق عمل برود، این‌بار تا استیشن اتاق عمل همراه پدر رفتم و هرچه کردند از آنجا خارج نشدم تا از حرف‌ها سردربیاورم و سردرآوردم، فهمیدم که پدر در حین انتقال به اتاق عمل یک‌بار ارست قلبی تنفسی داده. مریم که خودش پرستاری خوانده و بهتر از خیلی‌ها وضعیت پدرش را می‌داند، گفت: سرم پر شده بود از علامت سووال، تا ۷ و نیم شب عمل به‌طول انجامید و دوباره موقع انتقال پدر به آی سی یو، ارست قلبی تنفسی رخ داد، پدر را برگرداندند و سراسیمه به سی‌تی اسکن بردند و در نهایت به ما گفتند دچار خونریزی منتشره عروقی بدون علت شده است و پزشکش مدعی بود که پدر بیماری خونی داشته، هموفیل بوده، حال آنکه قبل از عمل ظرف مدتی که پدر در بیمارستان بود صدتا آزمایش کرده بودند، مگر امکان داشت که نفهمند بیمار هموفیل است؟؟ او گفت: قبول نکردیم چون پدر به‌صورت مرتب خون اهدا می‌کرد، کارت خون داشت و هموفیلی هم یک‌بیماری مزمن است و یکباره ایجاد نمی‌شود، اما آنها دنبال این بودند که علت خونریزی را به پدرم ربط دهند و خود را مبرا کنند، بعد فهمیدم که حتی دوبار ارست قلبی تنفسی را هم در پروند قید نکرده‌اند، به‌هر حال خوشحال بودیم چون پزشکان گفته بودند هیپواکسی (مرگ مغزی) اتفاق نیفتاده و کلیه و قلب و مغز سالم است و بعد از چند روز بیمارمان به منزل برمی‌گردد اما این یک خیال بود،‌ یک خیال. مریم گفت: چند روز دیگر گذشت، حالا به بیست و یکمین روز از تیرماه رسیده بودیم و پدر هنوز به‌هوش نیامده بود، دکتر جراح پدر هم دیگر نیامد، همان‌که تضمین داده بود، حتی تلفن‌ها را هم جواب نمی‌داد، بعد از یک‌هفته به‌اصرار سی‌تی اسکن کردیم و متوجه شدیم که پدر دچار هیپوکسی منتشره روی مغز شده است اتفاقی که ساقه مغز را هم درگیر کرده بود، سردرگم بودیم، کسی جوابمان را نمی‌داد، تلخی و بی‌ادبی می‌دیدیم، سوالمان را دخالت در امور پزشکی تلقی می‌کردند و به قهر جوابمان را نمی‌دادند. او ادامه داد: سه‌هفته گذشت و حال پدر هر روز بدتر می‌شد، او را تراکستومی کردند و راهی به نای گشودند تا دستگاه تنفس به او متصل کنند، حالا پدر نازنینم دیگر نفس هم نمی‌توانست بکشد و متوجه شدیم که در میان داروها به او آنتی‌بیوتیک‌های قوی هم می‌دهند، علت را نمی‌گفتند، داشتیم دیوانه می‌شدیم اما جوابگویی نبود، سطح هوشیاری به ۵ رسیده و تب امان پدرم را بریده بود، تاب نیاوردیم، مراقبت در آی سی یو را خودمان به‌عهده گرفتیم تا سطح هوشیاری به هفت رسید اما تب قطع نمی‌شد، هیچ پزشک متخصصی او را ویزیت نمی‌کرد، به مدیر بیمارستان گفتیم، حراست را با خبر کردیم، به بازرس ویژه خبر دادیم، اما هیچ بازخوردی نداشت. مریم گفت: یک روز متوجه وخامت در تنفس پدر شدم اما هرچه می‌گفتم نه پرستار و نه پزشک رزیدنت جراحی قبول نمی‌کردند، اصرار کردم تا اینکه رزیدنت همانجا روی تخت آی سی یو، تراکت را تعویض کرد، کاری که از نظر پزشکی اشتباه بود، بعد هم اعتراف کرد که در حین انجام این کار غیر علمی و خطرناک پدر دوباره ارست داده اما نجات پیدا کرده است. او گفت: آدم‌های خوب در بیمارستان نمازی کم نیستند اما متاسفانه کمبود نیرو، فقدان توجه کافی، نبود پزشک متخصص و پاسخگو نبودن افراد، نبود امکانات اولیه مانند گاز استریل! استفاده از همراهان بیمار برای انتقال نمونه‌های آزمایشگاهی و اشتباهاتی که در زدن برچسب بر روی نمونه‌ها انجام می‌شود، دست به دست هم داده و جان بیماران را با مخاطره جدی روبرو کرده است. این پرستار گفت: من به واسطه تحصیلاتم اطلاعاتی در مورد پزشکی و مراقبت از بیمار و شرایط مختلف دارم، آنانکه هیچ اطلاعات تخصصی از مسایل پزشکی ندارند با چه وضعی روبرو خواهند بود؟ چرا هرچه فریاد می‌زنی و التماس می‌کنی یک رزیدنت متخصص ریه، متخصص عفونی برای ویزیت بیماری که در آی سی یو یعنی در بخش مراقبت ویژه بستری است مراجعه نمی‌کند. وی با ابراز تاسف از اینکه پدرش در بیمارستان به مننژیت مبتلا شده بود، گفت: برای تشخیص علت تب دو بار آب کمر پدرم را در آن شرایط گرفتند و وقتی می‌خواستند برای سومین بار اینکار را انجام دهند مانع شدیم، اگرچه مدام متهم به دخالت در امور پزشکی می‌شدیم اما در نهایت در تصمیمی که شاید اگر زودتر گرفته بودیم بهتر هم بود، پدرم را با بدبختی و مرارت از نمازی مرخص کرده و به بیمارستان شیراز منتقل کردیم. او در حالی که مدعی بود امروز مراقبت‌ خوبی از پدرش در بیمارستان شیراز به‌عمل می‌آید، گفت: پرستاران می‌گفتند تلفنی با پزشکان متخصص مشورت کرده و دارو برای پدرم تجویز می‌کنند، مگر می‌شود بدون معاینه بیمار و آشنایی با وضعیت او دارو داد؟ مریم آرام‌تر و شمرده‌تر گفت: حالا دیگر امیدی به بهبودی پدرم ندارم، اما برای آنکه فرد دیگری دچار این وضعیت نشود می‌خواهم از مسوولان سووال کنم چرا باید یک بیمار جراحی دیسک کمر خونریزی بدهد و پزشک جراح علت را نفهمد؟ چرا در بخش مراقب ویژه وضعیت علائم حیاتی بیمار دچار اختلال می‌شود و پرستاران بعد از ساعتی متوجه می‌شوند، در بخشی که باید هر پنج دقیقه وضعیت بیمار بررسی شود، چرا باید یک بیمار دوبار ارست بدهد؟ چرا به‌درستی در مورد مشکل بیمار با همراهان او صحبت نمی‌کنند، چرا واقعیت‌ها پنهان می‌شود؟ چرا پزشک و تیم پزشکی و پرستاری مسوولیت گریز هستند و می‌خواهند علت کاهلی خود را به دیگران ربط دهند؟ این پرستار شاغل در یکی از دوایر دولتی گفت: می‌دانم که به‌دلیل نادر بودن بیماری پدرم پزشک جراح اصرار داشت او را در بیمارستان نمازی جراحی کند تا دانشجویانش آموزش ببینند، ایرادی هم نمی‌گیرم اما چرا با ما روراست نبودند، چرا زمانی که در اتاق عمل پدرم خونریزی داد، بعد از انتقال به آی‌سی یو به پرستاران اعلام نشد تا مراقب باشند؟ چرا بهداشت آی‌سی یو جدی گرفته نمی‌شود تا بیمار آنجا دچار یک عفونت بیمارستانی بشود؟ چرا مدیر بیمارستان بی‌تفاوت است و حرف مراجعین را نمی‌پذیرد؟ او در حالی از خواب‌آلودگی پرسنل شیفت شب بخش‌هایی مانند آی سی‌یو می‌گفت، در حالی با ناراحتی از وضعیت بد بهداشت آن بخش یاد می‌کرد، در حالی به‌یاد می‌آورد که سرصدا در این بخش آنقدر بود که حتی اگر آلارم‌ها سایلنت نبودند، کسی صدای بوق دستگاه‌ها را نمی‌شنید، در حالی عکس‌های پدرش را قبل و بعد از عمل نشان می‌داد و آفت‌ها و تاول‌هایی که روی صورت و درون دهان پدرش را له کرده بودند تشریح می‌کرد از غریبی بیماران در بیمارستان نمازی می‌گفت، که صدها سووال تخصصی بی‌جواب داشت، سووالاتی که بارها از مسوولان پرسیده بود و به دخالت در امور پزشکی متهم شده بود. مریم کوثری می‌گفت: اصرارم برای گفتن این دردها برای آرامش خودم نیست، برای این است که بیمار دیگری قربانی نشود، برای آنکه مسوولان شهامت اعتراف به مشکلات را داشته باشند، پزشک جراح پدرم اعتراف کند که علت خونریزی قطع شدن رگ او در حین عمل بوده، علت هیپواکسی مغز درست رسیدگی نکردن و وضعیت اسف‌بار بهداشت بخش بوده، بی‌تفاوتی برخی از پرسنل نسبت به سوگندی که در پایان تحصیلات خورده‌اند بوده است؟ او می‌گفت: نمی‌دانم چرا باید نوبت پدر من به خواهر رئیس بیمارستان داده شود، مگر او تافته‌ای جدا بافته بود که بدون نوبت باید در بیمارستانی دولتی جراحی می‌شد؟ نمی‌دانم چرا پزشک جراح که دستور انتقال مستقیم پدرم را از اتاق عمل به آی سی یو داده، احساس می‌کند دیگران نمی‌دانند علت این تصمیم همان خونریزی هنگام جراحی بوده و بس؟ چرا پزشک جراحی که به ما تضمین داد پدرم مشکلی نخواهد داشت و گفته بود عملش ساده‌تر از آنچه فکر می‌کرد بود، بعد از بروز این مشکلات دیگر خودش را از ما پنهان کرد و هیچ مسوولیتی را به‌دوش نگرفت؟ و……. مریم با زبان روزه گفت: قسم به این وقت عزیز که این حق را که گرفتنی است تا زمان احقاق آن دنبال می‌کنم، چرا که آنچه بعثی‌ها نتوانستند در ده سال اسارت بر سر پدرم بیاورند، بیمارستان نمازی به‌واسطه سیستم بیمارش ظرف چهل روز آورد…     ۸۹۵-۱۰۱۱۴-۵ کد خبر

اتفاقات اخیر

وضعیت صبا ۱ نظر »

 دوستان عزیز مدت مدیدی می باشد صبا تحت فرا درمانی قرار داردوپیشرفتهای خوبی نیزبه لطف خداوند داشته وبرای بار ۱۸نیز عمل تعویض تراکستومی داشته زیرا تراکستومی دچار عفونت گردیده بودودربرابر آنتی بیوتیک هم عفونت مقاوم شده بود  صبا هریکروز درمیان  ۱ ساعت فیزیوتراپی می شود وکفش مدرجی نیز برایش ساخته شده که پایش جهت برگشت به حالت اولیه در آن قرار میگیرد و به خیلی از حرکات از قبیل دردو صحبتهایی که برایش انجام می دهیم واکنش نشان می دهدمرتب برایش توسط مادرش کتاب داستان خوانده می شود و آهنگهایی راکه دوست داشت برایش می گذاریم و هر زمانی که می شودبا او صحبت میکنیم و از خاطرات خوب گذشته برایش تعریف می کنیم ودر مقابل نیزاو چشمهایش رامی بندد ولبخندمی زنداز نظر پیگیری شکایت ازتیم درمان  پرونده صبا به پزشکی قانونی تهران امور کمیسیونها ارسال شده وآنان نیز از بیمارستان  مربوطه درخواست ارسال اصل پرونده پزشکی صبارا جهت بررسی نموده اندواز طرف مجلس نیز توسط آقای دکتر نظر ی مهر نامه هایی به ریاست جمهوری.. سازمان نظام پزشکی فرستاده شده ودرخواست بررسی موضوع را داشته که از طرف ریاست جمهوری نیز قول بررسی داده اندوسازمان نظام پزشکی نیز طی نامه ای از سازمان نظام پزشکی درخواست بررسی مجدد پرونده را داشته وخودم نیز بدلیل اینکه دچار مشکلات عدیده مالی جهت هزینه های صبا شده بودیم مجبور به اهدا کلیه به شخصی بنام آقای سعیدی که دارای ۲ فرزند  می باشد در تهران شدم وعمل فوق درمورخ ۱۳۸۹/۲/۲۳ در بیمارستان لبافی نژاد انجام شد ودر حال گذرندن دوران بعد از عمل می باشم .

توضیح مهم

احساس من نظری نیست »

با سلام  باید در اینجا نکته مهمی را یاداور شوم وآن اینکه روی سخن ما تنها با افراد و کادر درمان مرتبط با فرزندمان میباشدو پیگیری کلی ما این مهم را دنبال مینماید که شاید از این طریق صباهای دیگر تحویل جامعه و خانوادههای دیگر همچون ما نگرددو هدف دیگری بر خلاف صحبت برخی افراددنبال نکرده و نخواهیم نمود و تابع قوانین هستم و تنها سایتی که مربوط به مسائل فرزندم صبا میباشد همین سایت است و بنده نیز به هیچ فرد یا ارگانی اهانتی نمینمایم و اگر در برخی از سایتها مطالبی در مورد صبا چاپ گردیده و همو طنان نیز به هر نوع ابراز عقاید شخصی نموده اند این نظرات صرفا عقاید شخصی انان میباشد و بنده مسولیتی در قبال نمایش نظرات فوق در سایتهای خبری فوق ندارم و شخص نظر دهنده و سایت مسول درج ان میباشد ضمنا عزیزانی هم طی این مدت تماس گرفتند و از ما پرونده  صبا را جهت ارائه به چند پزشک خواستند و منتظر جواب پزشکان برای درمان صبا هستیم  ….چند تلفن هم شد و  میخو استند مصاحبه در موردمان بکنن قبول نکردمو گفتم مطالب لازم را جهت بررسی به مسئولین گفته ام…..

تولدت مبارک

زمزمه های تنهائی ۱ نظر »

صبای عزیزم فردا۱۳/۶ روز تولدت میباشد تولدت مبارک

 

خدایا چی میشد ما هم مثل پدر و مادرهای دیگه بعد از ۳ سال میتوانستیم برای فرزندمان تولد بگیریم ….

آشنائی با فرا درمانی

دسته‌بندی نشده نظری نیست »

ادامه مطلب »

تو ضیح مهم مهم مهم مهم مهم

احساس من نظری نیست »

با سلام  باید در اینجا نکته مهمی را یاداور شوم که تنها سایتی که مربوط به مسائل فرزندم صبا میباشد همین سایت است و بنده نیز به هیچ فرد یا ارگانی اهانتی نمینمایم و اگر در برخی از سایتها مطالبی در مورد صبا چاپ گردیده و همو طنان نیز به هر نوع ابراز عقاید شخصی نموده اند این نظرات صرفا عقاید شخصی انان میباشد و بنده مسولیتی در قبال نمایش نظرات فوق در سایتهای خبری فوق ندارم و شخص نظر دهنده و سایت مسول درج ان میباشد در ضمن فردی بنام خانم وجیهه حداد در یکی از تالارهای گفتگو  اعلام داشته که بنده کلاهبردار هستم و دوست ایشان پرستار خصوصی صبا میباشد و ۲ بار نیز به منزل ما امده که از همینجا به ایشان یاداور میشوم که کلیه ادعای خود را باید با مدرک ثابت نمایند در غیر اینصورت مطمئن باشند که بنده بر علیه ایشان و دوستشان که ادعا نموده پرستار خصوصی صبا بوده و به منزلمان میاید اقامه دعوی خواهم نمود باز هم ذکر مینمایم که بنده جهت اثبات ادعاهایم حاظر به حضور در هر مکان و ارائه مدارک میباشم

اولین نامه پیگیری

پیگیریهای انجام شده نظری نیست »

بسمه تعالی

وزیر محترم بهداشت و خدمات درمانی

با سلام

احتراماً اینجانب علیرضا فروزنده در مورخه ۶/۱۱/۸۶ بنا به تشخیص پزشکان متوجه گردیدم که تنها فرزندم صبا دارای تومور مخچه می باشد. که او را به بیمارستان (ن)  شیراز جهت انجام عمل جراحی زیر نظر دکتر(ک)آوردیم و عمل اول او جهت کار گذاشتن شانت در تاریخ ۹/۱۱/۸۶ بود و عمل اصلی تومور در مورخه ۱۳/۱۱/۸۶ انجام شد و بعد از آن به دلایلی که برای ما مشخص نشد و اعلام کردند که عدم کار کردن شانت می باشد فرزندم به کرات حدوداً ۱۰بار دیگر عمل گردید. و متأسفانه در مورخه ۲۰/۴/۸۷ پس از  عمل های مکرر انجام شده ساعت ۷ صبح فرزندم دچار ایست قلبی گردید و مشخص شد که تراکستومی وی از محل خارج گردیده و در آن روز پزشکان رزیدنت چون امتحان داشتند کسی در ICU جهت جاگذاری مجدد تراک حضور نداشته و تنها یک نفر از اساتید بودند که ایشان نیز مسئولیت ۹ بخش را عهده دار بودند و پزشک بیهوشی نیز یک نفر حضور داشته که در آن زمان ایشان نیز در بخش دیگری بر بالین مریض دیگری حضور داشتند. و زمانی بر بالین فرزند من حاضر می شوند که دیگر دیر شده و لطمات و ضایعات زیادی به فرزندم پس از انجام احیای قلبی وارد شد. که بعد از آن فرزندمان را در حالت زندگی نباتی  می باشد به منزل آورده و تا کنون مشغول نگهداری از او می باشیم و تنها امیدمان به لطف خداوند می باشد که رحمتش شامل حالمان شود و فرزندمان را دوباره به ما برگرداند. حال سؤال من از شما مقام محترم که می دانم حتماً خودمادری هستید و موقعیت و احساسمان را به عنوان یک پدر و هم نوع درک می نمایید این است که آیا در یک بیمارستان معروف و بزرگ در مرکز یک استان آیا باید در روزی که امتحان رزیدنت های جراحی مغز و اعصاب برگزار می شود اگر مریضی دچار مشکل شد کسی نباید به موقع و در زمان مناسب بر بالین مریض حاضر شود و آیا نباید تقسیم کار به نوعی باشد که از ۷ استاد محترم استفاده بهینه گردد؟ (در روز فوق ۲ استاد در جلسه امتحان حضور داشته و یک نفر نیز به تنهایی مسئولیت ۹ بخش را بر عهده داشته و پزشک بیهوشی نیز تنها یک نفر بوده). آیا امکان ندارد در زمان امتحان رزیدنت های محترم استادان عزیز همگی یک روز چند ساعت از وقت خود را اختصاص به جان مریضانشان بدهند؟ یا لااقل دو استاد در جلسه امتحان باشند و مسئولیت ۹ بخش نیز به نوعی بین ۳ استاد دیگر تقسیم شود؟ یا لااقل ۲ پزشک بیهوشی حضور داشته باشند؟ حال خودتان بگویید اگر مریضی در یک بخش دچار مشکل شود و همزمان مریض دیگری نیز در بخش دیگر دچار مشکل شود تکلیف چیست؟ آیا به خاطر یک امتحان و عدم برنامه ریزی درست باید جان یک انسان بی گناه گرفته شود؟

حال از آن مقام خواهشمندیم به خاطر وجدان کاری که از حضرتعالی سراغ داریم پیگیر این مسئله گردید. زیرا که عدم دقت یک پرستار در ICU و مصادف شدن این خطا با روز امتحان و عدم حضور رزیدنت و پزشک بیهوشی در بخش باعث گردید که زندگی کودک بی گناهی قربانی شود و در کنار آن نیز خانواده ای دچار مشکلات روحی، روانی و مالی فراوان گردند. و حتی این زندگی به مرز نابودی و فنا شدن پیش برود و هیچ مسئول و مقامی نیز جوابگوی این مسئله نیست. و امیدوار هستیم اگر کسی به درستی جوابگو نمی باشد لااقل وجدان بیداری باشد که حداقل جلوگیری از مسائل اینچنینی در آینده نماید و جان بیماران برایش ارزش داشته باشد. ؟؟؟؟

  بیصبرانه منتظر جوابیه از جانب این ۳ نهاد میباشیم

اتفاقات چند روز گذشته

وضعیت صبا ۲ نظرات »

سلام به همگی دوستان عزیز   حدود ۳ هفته میشه که بچه های فرا درمانی دارند بر روی صبا کار میکنند و خدا را شکر تغییراتی را داریم مشاهده میکنیم  پس از دوندگی زیاد توانستیم اجازه پزشک هواپیمائی آسمان را برای بردن صبا به مشهد بگیریم و از تاریخ ۲۸/۱۱ تا ۷/۱۲ صبا را بردیم مشهد پابوس امام رضا و در این سفر اتفا قات زیادی پیش امد و هم ۲ تا برادر عزیز پیدا کردم فقط همین میدونم که واقعا آرامش پیدا کردیم بعد از دعای کمیل ۲۹/۱۱ که به هتل آمدیم صبا پا هایش را تکان داد از هفته نامه نخست به سر دبیری برادر بزرگوار خسرو شاهی خانمها مرجان شریعت و ساناز بازیان جهت تهیه گزارش از صبا آمدن که روز پنجشنبه چاپ شد تمامی اتفاقات را حتما کامل مینویسم چه از اینکه صبا ۲ روز میهمان آشپزخانه حرم بود واقعا نمیتونم بنویسم از گفتن مسائل  عاجز هستم حتما  قول میدم همه را باز گو کنم………..

تشکر از دوستان عزیز

سپاس ۱ نظر »

امروز ۹/۱۲/۸۸ تهران هستم و با وجودی که عزیزان و دوستان زیادی سعی در بر طرف نمودن مشکلات ما دارند ولی مشکلات پیش آمده در این ۲ سال به قدری زیاد بوده که مجبور شده ام برای تامین بخش کو چکی از بدهکاریها حاظر به اهدا کلیه شوم قبل از اینکه به اتاق عمل در چند روز آینده بروم وظیفه خودم دانستم که از دوستان عزیز که به هر شکل بنده را مدیون خودشان نمودن تشکر نمایم …دوست عزیز آقای طالعی و همکارانشان در شرکت نیروگاه بعثت تهرانآقای ابوطالب ندری خبرنگار مهر استان گلستان ..جناب آقای دکتر نظری مهر و جناب مهندس رستگار نمایندگان محترم مجلس وآقای بهرامیسرکار خانم اسدی و نیوشاو کیمیای عزیزم..سرکار خانم نوربخش ..جناب آقای یوسفی آقای میر و جناب فرهنگی و همکاران عزیزشان در روزنامه تهران امروزآقای طاهری عزیز..آقای لطفی و سر کار خانم شاهور و همکارانشان در شرکت طراحی مهندسی صنایع پتروشیمی..دوستان عزیز در شرکت سیمان فارس..برادر عزیز امیر محمد محمودیان و حسین عزیز..سرکار خانم سجادی و حیدری..جناب مدرسی عزیز…مسول محترم سایت شفاف..دوستان عزیز در نی نی سایت..دوستان عزیز فرا درمانی آقای دانشور و خانم عبادی و دیگر عزیزان در این گروه و دیگر عزیزانی که در حقمان لطف داشته اند و فقط از این خوشحالم که فرد گیرنده کلیه ام خود دختری دقیقا هم سن صبا دارد…..کاش حداقل توانسته بودم صدای صبا را قبل از آمدنم به تهران بشنوم

۱۳۹۴ صبای پدر. wordpress themes .