گل روی تو بریزم
گفتی برام قصه ها
لالایی و نغمه ها
مادر منم می دونم
خیلی به تو مدیونم
خدای من یارت باد
دائم نگهدارت
گل روی تو بریزم
گفتی برام قصه ها
لالایی و نغمه ها
مادر منم می دونم
خیلی به تو مدیونم
خدای من یارت باد
دائم نگهدارت
سلام به دوست عزیزم حالت چطوره نمیدونم ازعروسکا خوشت اومد یا نه صباجون دیدی عروسک باربیه یه نی نی کوچولو داشت آخه خودمم ازاون عروسکا دارم خیلی از نی نیش خوشم میاید. هروقت اومدی تهران خونمون عروسکات بیار منم عروسک باربی زیاددارم باهم بازی میکنیم خیلی خوش میگذره .منم چند روزی تعطیل هستم قراره برم پیش دخترخاله ام اسمش کیمیاست خونشون نزدیکه خونه ماست به کیمیا گفتم که دوست جدیدی به اسم صبا پیداکردم کیمیا هم دوست داره باهات آشنا بشه البته اون ازمن دوسال بزرگتره خیلی هم دخترمهربونیه کیمیا گفته میخواهد واست نامه بنویسه + یه نقاشی قشنگ میخواهدتو خیال خودش صورت قشنگت بکشه
ماه من غصه چرا؟ اسمان را بنگر که هنوز بعد از صدها شب و روز مثل ان روز نخست گرم وابی پر از مهر به ما می خندد یا زمینی که دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در اغاز بهار دشتی از یاس سفید زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست ماه من غصه چرا؟ تو من را داری و من هر شب روز ارزویم همه خوشبختی توست ماه من دل به غم دادن از یاس سفید سخن ها گفتن کار انهایی نیست که خدا را دارند… ماه من غم اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی واکن و بگو با دل خود که خداست خداست او همانی است که از تارترین لحظه شب راه ی از نور امید نشانم می داد.. او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی اگر هست اندوه است… این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند همه را باهم و با عشق بچین… ولی از یاد مبر! پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا! و در ان باز کسی می خواند! که خداست خداست و چرا غصه؟!چرا؟
سلام صبای عزیزم دوست مهربونم همین امروز عکساتو دیدم که داشتی میرفتی اتاق عمل اولش خیلی ناراحت شدم ولی بدش که فهمیدم حالت بهترشده خیلی خوشحال شدم مامان به من گفت که با آقای فروزنده هم صحبت کرده خداروشکر اونها هم راضی بودن خلاصه خیلی خوشحال شدم که حالت کمی بهتر شده صبای مهربونم وقتی مامان عکسهای قبل و بعداز عمل جراحی تورو به من نشون داد اولش باورنکردم که مگه قراربوده صباجون بره بیمارستان جراحی بشه ولی دوباره که با بابای مهربونت صحبت کردیم مشخص شد این جراحی لازم بوده و باید انجام میشد .بهرحال من ازاینکه عمل جراحی تو دوست خوبم با موفقیت بوده خیلی خوشحالم و ازخدا میخواهم که هرچه زودتر حالت خوبه خوب بشه . ازخدای مهربون میخواهم که ایندفعه عکستو تو سایت دیدم کنارمامان وبابای مهربون نشسته باشی و دستای مهربونت هم تودست اونها باشه از راه دور میبوسمت منتظرت هستیم همه و همه دوستدار تو نیوشا + همه دوستائی که منتظرن صبای مهربون به سلامتی کامل برسه . نیوشا – کیمیا- بهار- هستی – پارمیس – سحر- یاسمن – ساریا- و۰۰۰۰ همه واست دعا میکنند و منتظرت هستند .
سلام صبح قشنگت بخیر حالت چطوره بهترشدی ؟ اخه مامانم به من گفته که رفتی مشهد واومدی حالت یه مقداربهترشده خیلی خیلی خوشحال شدم دیشب به مامانم گفتم مامانی حتما خدای مهربون داره دعای من و کیمیارو قبول میکنه که صباجون یه کوچولو حالش بهترشده مامانم هم گفت حتما همینطوره مگه میشه خدا بچه هارو فراموش کنه همیشه با اوناست . صباجون نمیدونی دارم روزشماری میکنم که کامل حالت خوب بشه آخه خیلی دوست دارم بیایی تهران کیمیا هم منتظره دوست خوبم میخواهم یدونه ازاون عروسکهای خوشگلی که احتمالا کارتونش رو هم دیدی همونو میگم که بره ها با هم توی یک مزرعه زندگی میکنند برات بعنوان عیدی بفرستم شیراز خیلی خوشگلند ببینی حتما خوشت میاد کلی هم میخندی با کیمیا تصمیم گرفتیم بخریم برات بفرستیم وقتی خوشحال بشی من و کیمیا هم خیلی خوشحال میشیم . ازراه دور میبوسیمت خیلی دوستت داریم آخه توخیلی مهربونی خیلی دل مهربونی داری به امید اینکه یک روز من – تو و کیمیا درکنارهم باشیم و کلی باهم بخندیم . خداجون ای خدای مهربون دعای من وکیمیارو قبول کن بگذار ما ۳ نفر درکنارهم باشیم و بهمون خوش بگذره نگذار من و کیمیا بخاطره صباجون غصه بخوریم خداجون نذار چشامون گریون بشه آخه دلای ما بچه ها خیلی کوچیکه دوستای کوچیک شما نیوشا و کیمیا یکشنبه ۹/۱۲/۸۸ ساعت ۳۰/۱۱ من وکیمیا منتظره جواب خدای مهربون هستیم
گربه تنها
در یک باغ زیبا و بزرگ ، گربه پشمالویی زندگی می کرد .
او تنها بود . همیشه با حسرت به گنجشکها که روی درخت با هم بازی می کردند نگاه می کرد .
یکبار سعی کرد به پرندگان نزدیک شود و با آنها بازی کند ولی پرنده ها پرواز کردند و رفتند .
پیش خودش گفت : کاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز کنم و در آسمان با آنها بازی کنم .
دیگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز کردن بود .
آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای کوچک شنید . شب به کنار گربه آمد و با عصای جادوئی خود به شانه های گربه زد .
صبح که گربه کوچولو از خواب بیدار شد احساس کرد چیزی روی شانه هایش سنگینی می کند . وقتی دو بال قشنگ در دو طرف بدنش دید خیلی تعجب کرد ولی خوشحال شد
خواست پرواز کند ولی بلد نبود .
از آن روز به بعد گربه پشمالو روزهای زیادی تمرین کرد تا پرواز کردن را یاد گرفت البته خیلی هم زمین خورد .
روزی که حسابی پرواز کردن را یاد گرفته بود ،در آسمان چرخی زد و روی درختی کنار پرنده ها نشست
وقتی پرنده ها متوجه این تازه وارد شدند ، از وحشت جیغ کشیدند و بر سر گربه ریختند و تا آنجا که می توانستند به او نوک زدند . گربه که جا خورده بود و فکر چنین روزی را نمی کرد از بالای درخت محکم به زمین خورد .
یکی از بالهایش در اثر این افتادن شکسته بود و خیلی درد می کرد
شب شده بود ولی گربه پشمالو از درد خوابش نمی برد و مرتب ناله می کرد .
فرشته کوچولو دیگر طاقت نیاورد ، خودش را به گربه رساند .
فرشته به او گفت : آخه عزیز دلم هر کسی باید همانطور که خلق شده ، زندگی کند . معلوم است که این پرنده ها از دیدن تو وحشت می کنند و به تو آزار می رسانند . پرواز کردن کار گربه نیست . تو باید بگردی و دوستانی روی زمین برای خودت پیدا کنی .
بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد و رفت
صبح که گربه پشمالو از خواب بیدار شد دیگر از بالها خبری نبود . اما ناراحت نشد .
یاد حرف فرشته کوچک افتاد . به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پیدا کند .
به انتهای باغ رسید . خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و کنار پنجره نشست .
ش
در اتاق دختر کوچکی وقتی صدای میو میوی گربه را شنید ، با خوشحالی کنار پنجره آمد . دختر کوچولو گربه را بغل کرد و گفت : گربه پشمالو دلت می خواد پیش من بمانی . من هم مثل تو تنها هستم و هم بازی ندارم . اگر پیشم بمانی هر روز شیر خوشمزه بهت می دم .
گربه پشمالو که از دوستی با این دختر مهربان خوشحال بود میو میوی کرد و خودش را به دخترک چسباند
می دونی می خوام کجا برم
می دونی می خوام چیکار کنم
می خوام برای کفترا
یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست
با کفتراش پر بزنم
دوسش دارم اماممه
در خونشو در بزنم
بعضی شبا تو خونمون
بابام به مادرم می گه
می خوام برم امام رضا
به خدا دلم تنگ دیگه
بابام می گه امام رضا
مریضا رو شفا می ده
دوای درد مردمو
از طرف خدا می ده
می خوام برم به مشهد و
یه هفته اونجا بمونم
تو حرم امام رضا
نماز حاجت بخونم
بهش بگم امام رضا
مریضا رو شفا بده
دوای درد مردمو
از طرف خدا بده
آقاجون
می خوام بیام به مشهدت
به طواف کفترای گنبدت
براشون یه کیسه گندم بیارم
خبر از دردای مردم بیارم
بهشون بگم برام دعا کنن
اونقدر
تا که تورو رضا کنن
شعر از مرحوم آقاسی. روحش شاد