نام خدا
من دوست دارم باغبان باشم
در هر زمینی گل بکارم
صدها گل یاس و شقایق
آلاله و سنبل بکارم
هرجا زمینی خشک و خالیست
با دست من آباد گردد
از دیدن گل های زیبا
دلهای غمگین شاد گردد
قصه ی کفشدوزک ها
یکی بودیکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
بابا کفشدوزک و مامان کفشدوزک با پسرشان خال خالی در جنگل سبز زندگی می کردند.مامان کفشدوزک کفشهای قشنگی درست می کرد.همه ی حیوانات جنگل مشتری کفشهای او بودند.بابا کفشدوزک هم کفش های دوخته شده را به فروشگاه جنگل می برد و می فروخت.خال خالی کوچولو خیلی دلش می خواست مثل مادرش کفش بدوزد ولی پدر و مادرش به او می گفتند:«تو هنوز کوچکی و کار کردن برای تو زوده،تو حالا حالاها باید بازی کنی.»خال خالی کوچولو هم توی کارگاه ،پیش مامانش می نشست و کفش دوختنش را تماشا می کرد.
یک روز خبر خوشی توی جنگل پیچید،خبر عروسی خاله سوسکه.این خبر حیوانات را به فکر خریدن کفش و لباس نو انداخت.همه دلشان می خواست با کفش و لباس نو در جشن عروسی شرکت کنند.باباکفشدوزک اسم حیواناتی را که کفش می خواستند نوشت و به مامان کفشدوزک داد تا برایشان کفش بدوزد. مامان کفشدوزک چندین روز پشت سر هم کارکرد.آنقدر دوخت تا خسته شد اما برای تمام حیواناتی که کفش سفارش داده بودند،کفش دوخت.بابا کفشدوزک تمام کفش ها را به حیوانات داد.آنها خوشحال شدند و از او و مامان کفشدوزک تشکر کردند.در جنگل سبز رسم بر این بود که هرکس برای دیگران کاری انجام می داد،آنها هم در مقابل برایش کاری انجام می دادند؛مثلاً برایشان خوراکی می آوردند.حیوانات جنگل آنقدر خوراکی برای بابا و مامان کفشدوزک آوردند که انبارشان پرشد.آنها از این موضوع خوشحال بودند ولی مامان کفشدوزک آن قدر کار کرده بود که خسته و بیمارشد و در رختخواب خوابید.خال خالی و بابا کفشدوزک هم مواظبش بودند تا حالش خوب شود.
سه روز بیشتر به عروسی خاله سوسکه نمانده بود که آقا و خانم هزارپا به سراغ مامان کفشدوزک آمدند و از او خواستند برایشان کفش بدوزد تا بتوانند با کفش نو در جشن عروسی خاله سوسکه شرکت کنند، اما وقتی دیدند او در رختخواب خوابیده و حالش خوب نیست،ناراحت شدند و رفتند.
فردای آن روز وقتی مامان و بابا کفشدوزک از خواب بیدار شدند،دیدند یک عالمه کفش اندازه ی پای هزارپاها توی کارگاه کنارهم چیده شده است.آنها با تعجب به کفشها نگاه می کردند و نمی دانستند چه کسی آن همه کفش را دوخته است.اما وقتی در گوشه ی کارگاه خال خالی را دیدند که لنگه کفشی در دست دارد و خوابش برده است،فهمیدند کسی که کفش ها را دوخته،خال خالی بوده که تمام شب بیدار مانده و برای خانم و آقای هزارپا کفش دوخته است.آقای کفشدوزک خال خالی را بغل کرد و او را توی تختش گذاشت تا راحت بخوابد.مامان کفشدوزک هم استراحت کرد تا بلکه حالش زودتر خوب شود.باباکفشدوزک به خانه ی هزارپاها رفت و کفش های آماده شده را به آنها داد.هزارپاها خیلی خوشحال شدند و به بابا کفشدوزک مقداری داروی گیاهی دادند تا به مامان کفشدوزک بدهد .باباکفشدوزک داروها را به مامان کفشدوزک داد.حال مامان کفشدوزک خیلی زود خوب شد و توانست همراه خال خالی و باباکفشدوزک در جشن عروسی خاله سوسکه شرکت کند.روزجشن عروسی،تمام حیوانات کفشهای نو پوشیده بودند و می رقصیدند.هزارپاها که فهمیده بودند کفشهای آنها را خال خالی دوخته،کفشهایشان را به دوستانشان نشان می دادند و می گفتند:« ببینید خال خالی کوچولو چقدر هنرمنده!این کفش ها را خال خالی دوخته.ببینید چقدر قشنگ دوخته،دستش دردنکنه،حالا مامان کفشدوزک یه همکار خوب و زرنگ داره و می تونه برای همه کفش بدوزه.»مامان کفشدوزک و بابا کفشدوزک هم خوشحال بودند و به پسرشان افتخار می کردند.
آن روز حیوانات جنگل سبز به افتخار خال خالی و پدر و مادرش دست زدند و هورا کشیدند و از آنها تشکر کردند.خاله سوسکه هم دسته گل قشنگی را که توی دستش گرفته بود به خال خالی کوچولو هدیه کرد.
دعای کودک ایرانی
“در قلب ها”
به مادر گفتم
این خدایی که
تو گفتی باید همه جا باشد
پس چرا در خانه ی ما نیست؟
مگر نگفتی او از همه مهربان تر است و
همه جا با ماست
پس چرا من حتی او را
در خواب هم نمی بینم؟
پس چرا هر شب
هر چقدر هم که دعا می خوانم
جوابم را نمیدهد؟
من که میبینم تو همیشه داری او را دعا میکنی
پس خودش کجاست؟
مادر با مهربانی گفت:
میدانی
او رنگ گلهاست
بهار و باغ وغنچه ها
نشانه ی لطف اوست
توی سادگی در مهربانی
در آفتاب گرم و سرخ هم میشود خدا را دید
ولی جای او فقط توی قلب ماهاست
توی هر کار خودت را بسپار به خدا
و یادت باشد هیچوقت هیچکس را
با هیچ کاری نرنجانی…
صبا جون یادمون باشه هیچوقت و درهیچ کجا خدا تنهامون نمیذاره . نیوشا
خداوندا
در این سالی که در پیش است
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای .لیکن
در آغاز طلـوع روشن سالی که می آید
کمک کن تا رها سازم ز خود
من کوله بار یک هزار و سیصد و افسوس
هزار و سیصد و اندوه
خدایا مهربانم کن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضایت را عطایم کن
بفهمان زندگی زیباست
خداوندا
تو راه سبز ایمان را نشانم ده
تو نیکی پیشه ام فرما
که راه حق صبورانه بپیمایم
و هرگز من نباشم از زیانکاران
رفیقا مهربانا عاشقم فرما
مرا در شط پر مهر گذشتت شست و شویم ده
تو پاکم کن قرارم ده
کریما دست های گرم و لبخندی عطایم کن
تو ای نزدیک تر از من به من
اینک مرا دریاب پناهم ده
تو ذکرت را عطایم کن
که با یادت دلم آرامشی یابد
حبیبا قدردان خوبی ام فرما
تو ای گرداننده دل ها و چشمانم
تو ای تدبیر بر هر روز و هر شامم
تو چرخاننده احوال این دنیا
بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی
تو آرامش عطایم کن
خداوندا نمی دانم چه تقدیری مرا فر موده ای اما
برای مردمان خوب این وادی
عطا فرما
هزار امید
هزار و سیصد آگاهی
هزار و سیصد و هشتاد بهروزی
هزار و سیصد و هشتاد و ۹ لبخند زیبا را … سال نو شمسی را به تو دوست مهربانم و مامان وبابای مهربونت تبریک میگم و ازخداوند مهربان میخواهم که درسال آینده به همراه اونها سرسفره هفت سین نشسته باشی دوست شما نیوشا
از بابا ومامان مهربون صبای عزیزم میخواهم که این شعر رو حتما برای صبا بخونندحتما خوشش میاد
به دنبال خدا نگرد خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد
خدا آن جاست
در جمع عزیزترین هایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نیست
او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر خدا و به خود آیی
دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند
خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟
سلام به روی ماه صبا جون با اینکه ندیدمت فقط عکسات دیدم ولی خیلی دوستت دارم . هروز صبح میرم توسایت و پیگیر حالت هستم هرشب هم واست قرآن میخونم و آیت الکرسی راستی صبا جون عکسی که ازت دیدم درحالت خواب بودی مژه های بلندت خیلی خوشگلند. خوشبحال مامان جونت که وقتی نگاهت میکنه کیف میکنه بخصوص وقتی که خوب خوب بشی ازتورختخوابت بیرون بیایی بخوای مدرسه بری . راستی قرارشده هروقت توخوب شدی من به همراه دخترم که یکسال ازتو بزرگتره بیام شیراز آخه هرشب از حالت ازمن میپرسه من بهش گفتم که برات دعاکنه تا تو حالت زودتر خوب بشه اون دیشب به من میگفت که مامان ای کاش اون خانم پرستاره بیشتر حواسش جمع میکرد تا صبا الان مثل بقیه بچه ها میتونست مدرسه بره و بازی کنه و دیگه عکساش هم تو اینترنت نبود و تو هم واسه من تعریف نمیکردی که صبا مریضه . صبا جون اون داره به من اینجوری میگه که از مریضی توگل زیبا ناراحته از اینکه من واسش ماجرای تورو تعریف کردم غصه میخوره چون اونم مثل تو خوشگل و نازه . دیگه بیشتر از این مزاحمت نمیشم ولی هرروز واست نامه مینویسم اینقدر نامه مینویسم که بالاخره خودت جوابم بدی من منتظرم پاشو دیگه زودتر پاشو همه بجه ها منتظرن آخه چقدر میخوابی خوابای خوب میبینی حتماً داری خواب میبینی که تویک باغ پرازگل با بچه ها داری بازی میکنی گلهارو بو میکنی ولی دیگه بسته دیگه وقتشه که پاشی آخه مامان جونت هم میخواهد حرف زدن قشنگت ببینه میخواهد تورو ببره پارک اینقدر منتظرشون نذار بابائی هم منتظره منتظرم
سلام به روی ماهت سلام به صورت قشنگت میدونستی وقتی خوابیدی مثل فرشته ها میمونی صبای گلم الان که دارم این نامه رو واست مینویسم نیوشا هم پیشم نشسته خیلی دوست داره بیاد پیشت منتظره که تو هرچه زودتر خوب بشی . راستی صبا جون میدونستی که خیلی زمان زیادی تا فصل بهار نمونده همین امروز از جلوی یک گلفروشی رد میشدم دیدم اوه چقدر گل بنفشه آوردن فکر کنم توگلها رو خیلی دوست داشته باشی بخصوص گل بنفشه رو نیوشا گفت واست بنویسم که حتما توهم مثل من گلهارو دوست داری . اگه قول بدی که هرچه زودتر حالت خوب بشه و چشمهای قشنگت وا کنی یک سبد پرازگل بنفشه واست میارم تو هم قول بده که اونارو میکاری تو باغچه خونتون و بهشون آب میدی . دوست دارم واسم یک عکس بفرستی وقتی که پیش گلها وایسادی میخواهم ببینم کدوم گل خوشگلتره گل بنفشه یا گل صبا من مطمئنم که گل صبا خانم خوشگلتره چون خیلی مهربون و با ادبه شنیدم که خیلی بابائی رو دوست داری ای ناقلا پس چرا حالا چشات وانمیکنی و دوباره بهش بگی بابائی دوستت دارم داری خودت واسش لوس میکنی ای کلک نیوشا هم مثل تو بعضی وقتها ازاین کلکها میزنه ای ناقلاها عکسات که دیدم روی موهات گیره های خوشگلی بود حتما مامان جون موهات درست کرده بهش گفتی چقدر دوستش داری اینهمه واست زحمت میکشه راه میره قربون صدقت میره میدونم توهم بزرگ شدی حتما زحمتاشو جبران میکنی . منتظرم نگذار پاشو چشمات واکن قراره نیوشا بیاد پیشت با هم بریم پیش گلها بخصوص گل بنفشه میخواهم واسه هردوتون گلدون گل بنفشه بخرم . بیشتر ازاین منتظرم نذار برای همیشه دوستت دارم دوست کوچک تو نیوشا
سلام به صبای عزیزم سلام به دخترخوب و نازم . حالت چطوره عزیزم دیروزجمعه تمام مدت به فکرت بودم که درچه حالی بودی . نیوشا واست یک نقاشی کشیده میخواهدبفرسته به من گفت مامان امروز یک نامه واسه صبا بنویس و بهش بگو که وقتی نقاشی بدستش رسید بزنه تواطاقش .راستی یادت که نرفته آدرست واسه نیوشا بفرستی میخواهد یک عروسک خوشگل برات بفرسته گفت بهت بگم اگه صبا جون هم مایل بود اسمش میذاریم عسل . البته من مطمئنم که شما دوتا ناقلا از هرعسلی شیرین ترهستید. صباجون دیروز توتهران برف میبارید نمیدونم تو چقدر برف دوست داری . دوست داری وقتی برف زیادی اومد آدم برفی درست کنی . راستی میخواهی بجای بینی آدم برفی چی بذاری اگه قول بدی که بیایی تهران البته پیش نیوشا که خیلی هم خوشحال میشه یه هویج گنده بهتون میدم بذارید بجای بینی آدم برفی تجسم کن چقدر قیافه اش خنده دار میشه بعدش هم سه تایی یعنی من و شما و نیوشا با هم یک عکس خوشگل میگیریم .. خیلی دوستت دارم منتظرم هرچه زودتر خودت با دستهای کوچولو و قشنگت جواب نامه هام بدی . دیگه بیشتر ازاین مزاحمت نمیشم
یکی بود ، یکی نبود ، غیر از خدای خوب و مهربان هیچ کس نبود . دشتی بود سرسبز و زیبا ، توی این دشت قشنگ کره اسب سفید کوچولویی زندگی می کرد . کره اسب کوچولو هر روز صبح از علفهای تازه دشت می خورد و دور تا دور آن می دوید و بازی می کرد . وقتی هم خسته می شد در گوشه ای می نشست و به دور دورها نگاه می کرد .
کره اسب قصه ما خورشید را خیلی خیلی دوست داشت . او دلش می خواست روزی آن قدر قوی و بزرگ بشود که به دیدار خورشید برود . برای همین هم بود که ساعتها می نشست و به آفتاب خوب و مهربان نگاه می کرد روزها می گذشت , کره اسب سفید کوچولوی ما قوی تر و قوی تر می شد .
یک روز صبح خیلی زود از خواب بیدار شد با خودش گفت : ((حالا باید راه بیفتم بروم تا به خورشید برسم . ))
کره اسب ما راه افتاد و رفت . او به طرف خورشید می رفت . به دوردورها نگاه می کرد و با تمام سرعت می دوید باد خنک به صورت قشنگش می خورد و فکر رسیدن به خورشید او را قوی تر می کرد . هرجه او تندتر می دوید خورشید دورتر می شد . کره اسب خسته بود ، کنار رودخانه ای رسید کمی آب خورد و پاهایش را در آن شست .
رودخانه وقتی پاهای خسته کره اسب را دید گفت : خیلی خسته ای ، با این عجله کجا می روی ؟
کره اسب گفت : پیش خورشید
رودخانه با صدایی بلند خندید و گفت : پیش خورشید تو کره اسب کوچولو و نادانی هستی هیچ کس نمی تواند پیش خورشید برود .
کره اسب گفت : به کوه که برسم راه نزدیکتر می شود .
رودخانه گفت : من از بالای آن کوه می آیم . و خورشید خیلی دورتر از کوه است .
کره اسب به آسمان نگاه کرد . خورشید کم کم می رفت و آسمان تاریک می شد . کره اسب روی تپه بلندی که خورشید هر روز صبح از پشت آن بیرون می آمد . نشست و منتظر برگشتن خورشید شد . ولی از خستگی خیلی زود به خواب رفت .
صبح که خورشید دوباره به آسمان برگشت ، کره اسب کوچولوی قصه ما هنوز خواب بود . صدای آرام و مهربانی گفت : کره اسب کوچولو ، بیدارشو صبح شده .
کره اسب کوچولو چشمان سیاه و قشنگش را باز کرد و به دورو بر نگاه کرد . این صدای خورشید بود . که با کره اسب حرف می زد . خورشید گفت : کره اسب کوچولو ، شنیده ام که می خواهی بیایی پیش من ؟
کره اسب گفت : بله خیلی دلم می خواهد بیایم و به شما برسم .
خورشید گفت : من خیلی خیلی دورتر از زمین هستم تو هرچقدر هم که تند بدوی نمی توانی به من برسی ، ولی من خیلی خوشحالم ، که دوست خوب و مهربانی مثل تو دارم . گرمای من خیلی زیاد است . هیچ کس نمی تواند اینجا بیاید . ولی من همه شما را که روی زمین زندگی می کنید خیلی دوست دارم . هر روز صبح به دیدارتان می آیم و همه جا را برایتان گرم و روشن می کنم اگر تو نمی توانی پیش من بیایی در عوض من هر روز به دیدن تو می آیم حالا بلند شو و به دشتی که در آن زندگی می کنی برگرد .
کره اسب کوچولو با خودش گفت : خورشید مرا دوست دارد و هر روز به دیدارم می آید . و به طرف دشت سرسبز رفت آنروز خورشید خانم مهربان تما راه همراه کره اسب کوچولو بود وقتی که او به دشت رسید با کره اسب خداحافظی کرد و رفت و همانطور که قول داده بود هر روز به دیدن کره اسب آمد
به نام خداوند رنگین کمان
خداوندبخشنده ی مهربان
خداوندزیبایی وعطرورنگ
خداوندپروانه های قشنگ
خداوندباران ونقل وتگرگ
نفس های بادوتپش های برگ
خدایی که سرشارازآرامش است
طرفدارسرسبزی ودانش است
خدایی که ازبوی گل بهتراست
وازنورباران صمیمی تراست
خدای صمیمی خدای سلام
خدای غزل قصه ی ناتمام
خدایابه مامهربانی بده
دلی ساده وآسمانی بده
شاعر:محمودپوروهاب
_________________
خدایاتورادارم غم ندارم